دو دختر زیبا چند میز جلوتر، یک، دو، سه، چهار، پنج میز جلوتر در این آرامیِ کتابخانه چنان میخندند، چنان میخندند که فقط با اشاره و حالت سوالی دست میتوانند طوری به هم بفهمانند که چرا پس این خندهی لعنتی قطع نمیشود و پخ دوباره صدای خنده میپیچد.
آه، میتوانم جان بدهم برای یکبار دیگر اینطور خندیدن، طوری که گوشهایمان قرمز شود، اشک از چشمهایمان بیاید و با اشاره به هم بگوییم فقط جمع کن، جمع کن که بیرون بزنیم.
هوا هوای کتاب ِ دزدی ست، در کافههای فراموشی، در پسزمینهای از ملقمهی استنشاق آلودگی و دود سیگار، در ظهرهای آفتابی ِکمرنگ همراه با وزشهای استخوانسوز نیمروزی.
به یادم بیاور آقای رئیس که چهطور برق آفتاب ِ بیجان ِ اسفندی چشمم را میزند، به یادم بیاور که چهطور وزش بادهای موسمی از پا درم نمیآورد، که چهطور شعر قیصر بر پیکرهای از دیوارِ ناکجا، تا کجا میتوانست دیوانهام کند.
راستش را بخواهی کیک
پوسیده است. گیاه پوسیده است. کلمات غیریگانه و کلیشهای پوسیدهاند. نگاه گلدان
به من پوسیدهاست. گلدان خیلی آدم است. از این رنجم میآید. اصلن به همین خاطر بعد
از گلدان ِ خشک ِ به ابدیت پیوند خوردهام سراغ گلهای گلدانی نرفتهام. گلهای
گلدانها جان دارند. نگاهت میکنند و گوشهایشان برای تو یکی لااقل ادای دو گوش
شنوای غمخوار را هیچگاه در نیاوردهاند که هیچ، بلکه به موجودایی میمانند که به وقت
تنهایی تنها صدای خرد شدن استخوانهایت را میشنوند؛ به وقت غیر تنهایی صدای انفجار
خون در رگهایت را، صدای سوت ِ پیچیده در مغزت را، صدای شدت تپیدن قلبت را، صدای
غرّش ِ بیصدای دندانهایت را؛ و چه رقّتبار است این ربوده شدنِ تنهاییات، این مواجهه با اویی که تَرَک خوردن تدریجیات را میبیند و نوشخوارشدهی بدقوارهات را تحویلت میدهد.
من را ببخش گیاه جاندار ِ در هم تنیده، من را ببخش که تصورم از تو تمثال ِ بیمثال ِ آییینهها ست. تو تبلور آیینهای درست همان زمانی که صداقتت قلبم را مچاله میکند، همان زمانی که در جواب نگاههای من برگهایت میپژمرَند.
عاشق گلهای رنگ به رنگ گلفروشیها، علیالخصوص گلفروشیهای زیاد و زیبای محلهی شهر کوکیهایم ماندهام. عاشق گلهای پررنگ و شاداب و سرزنده هستم. عاشق ترکیب رنگهای ارغوانی و نباتی و نارنجیهایی که به آجری میزنند، آن غنچههای نوجوان مغز پستهای، آنها که تا به خانه برسی لبخندشان میشکفد، آنها که نه التماس ِ همیشه ماندن میکنند و نه توقع و انتظار رسیدگیهای هر روزه را میکشند، خدمات ِ بیمّنت و موقّت، درست تا همانجایی که تو حوصلهات میکشد، خدمات مجانی تا سرحد مرگ.[دلم برااات تــــنگ میشه1]
آه شکوفههای بادام که تا به حال به چشم ندیدمتان، آه شکوفههای درختان زیبای راین، ای طبیعت زنده، ای شکوفایی پنهان بیکرانِ در بیجانها، در نیمکتها، در سیگارها، در سنگفرشهای طویل بیانتها، آه ای شکوه ابدی ِ خاطرهی هنوز نیامده، آه ای قدمهای شعفناک ِ پرشتاب، آه ای شادی بیکران ِ در کنار تو بودن، ای من ِ در انتظار، تنها به دنبال ِ تو آمدهبودم.
1:آهنگ خارجی از بمرانی.
بعدنوشت:
گفتی :
گل در میان دستت میپژمرد
گفتم که:
- خواب،
در چشمهایمان به شهادت رسیدهاست/ نصرت رحمانی
مثلن همه چیز از آنجا شروع شد که دلتنگ بود، میخواست برود سیگاری روشن کند که دیگری گفت چرا؟ و این چرایی خودش به تنهایی به یک ساعت حرف درست و حسابی ِ رودرو انجامیدهبود. همه چیز هر روز به نقطهی پایانش نزدیک میشود آقای رئیس. همه چیز هر روز به نقطهی پایانش نزدیک میشود و دوباره بر میگردد به منفی ِ نقطهی آغارین و اینطور همهچیز هیچگاه به نقطهی پایانش نزدیکتر نمیشود آقای رئیس، هیچگاه همهچیز تمام نمیشود. مثلن آرامتر شدهاست توی بحثها. مثلن از همان اول اشکش در نمیآید تا که بشنود در را به روی صحبت بستهاست. آخ زن تو کی فرصت کردهای که اینهمه بزرگ بشوی. اصلن همین که خودش را زن بخواند خودش هنگامهای ست آقای رئیس، شاید نهایت میتوانست دختری با چهرهی بچهگانهای باشد مشغول به کار رضایتبخش خوبی در مکان خوبی، در زمان خوبی، در دیدارهای شبانهشان1. تو کی فرصت کردهای این طور از خودت کوهی از سنگ بسازی، کی فرصت کردهای تکّههای نحیف و پریشان خودت را اینطور سخت و سنگین و ناهموار بند بزنی. به خودش میگوید آخر کسی نبود بگوید که قرار است اینقدر سخت و آرام پیش برود؟ یادش میآید که او گفته بود. ز گفته بود. ز میدانست. ز همیشه میداند. گفته بود که آماده باش.
آه ذهن و جسم ِ تنومندِ مانده در حوالی ِگذشتههایِ دورش! آه تنِ رنجوری که تهماندههای هویتش دارد از لابهلای انگشتهایت سر میخورد! اینطور تصوّرش کن: بوکسوری آماتور در میان خیل حرفهایها،[]ها، []ها، نابلدهای با ادعای بلدیّت، []هایی که آری مهربانی هم بلدند، از قماش بشریت هستیم دیگر،حالا خسته، عرقریزان و دمار از روزگار درآمده نشسته است وسطهای رینگ. خسته و منتظر. تنها در انتظار رأی داور. مشتهای زیادی زدهاست. مشتهای زیادی خوردهاست. اما کدامیک هدف را درست نشانه رفتهاند؟
آن طرف رینگ، حریف ایستاده است. حریف ایستاده است و به نظر میرسد تنها رد عبور پروانهای از بازوانش را دارد میتکاند.
1:برای سنگها/ برای آخرین نامه که مینویسم... سارا محمدی اردهالی
یادم میآید حوالی ده سال پیش توی ذهنم آمده بود که آیا همه درست مثل من توی ذهنشان فیلمنامه مینویسند یا نه. اینروزها از همان صبحی که بیدار میشوم توی ذهنم صدای نوشتن میآید و تصویر حروف. نه که کلام سنجیده و ایدهی نابی باشد. روزمرّگی ست. نوشتن ذهنی ست. تایپ میکنم و حتّی نقطه میگذارم آخر جملههایم. تنها تفاوتش با واقعیتِ بیرونی آن است که حقیقتی پاک نمیشود. مثلن اشکهایم را هم مینویسم. مثلن همانروز ِ تویِ قطار، همانروز که نیمرخ ِ مجسّمی داشتم، همانروز که پشت به مسیر نشسته بودم و مسیرهای ردشده را نگاه میکردم، همان روزی که غصّهام شد اما میدانستم اشک حق من نیست1. همان روزی که دیگر یاد گرفته بودم بغضم از چشمهایم بیرون نزند، همان روزی که فهمیدم تا سنگ شدن ممکن است راه درازی نمانده باشد؛ همان روز با چشم راستم گریه کردم. یقینن تصویر زیبایی میشود برای عکاسها، برای فیلمنامهنویسها، امّا خوشبختانه یا متاسّفانه من از آن چهرههای عکسزیباکن ِ موافشان همراه با چشمهای عشوهگر و لبهای خواستنی ندارم که حالا در این زاویه از یک چشمش اشکی و از آن یکی نگاه محوی بتراود. تازه اگر تا همین یک سال و خردهای پیش عکسهای زیبا و شاد و مهربانی از خودم داشتم، حقیقتن این روزها چیز زیادی نماندهاست؛ پنهان نیست: چهرهی چاق طبیعی، موهای سفیدشدهی مجعد، چشمهای معمولی، لبهای پریدهرنگ؛ آه چه روزهای زیادی شکرگزار بودهام به خاطر همین ماسکهای اجباری که نمیگذارند تفاوت زیادی بین ما بیتفاوتها [بیتفاوتشدهها] و زیبابان طبیعی و غیرطبیعی به وجود بیاید. هربار اسم جدید به خود میگیرد: بیتفاوت، پختهترشده، طبیعی. تو هرچه دلت میخواهد بگو آقای رئیس، اینجا آینه اولویت آخرمان؟ نه، حتّی توی تختهی خریدنیها هم اسمش را ننوشتهایم. من که خودم را نمیبینم، امّا تو هم، هم من را تحمّل کن هم من را به جا بیاور. من قول میدهم توی عکسها باز هم بخندم. من قول میدهم توی استیکرهایی که میفرستم باز هم بخندم. من قول میدهم در همهی ایموجیها – حتّی آنهایی که بعد از آن سهنقطهها میفرستم – هم بخندم. امّا تو قول بده من را به جا بیاوری، [و تنها چهرهات در نظرم کمی آشنا بود.]2 من را به یاد بیاور به تاریخ آیندهی نامعلوم، همان روزی که دلسنگتر شدهباشم. همان روزی که گفته باشم تمرین هرروزهی دلسنگی ست: روزی سه مرتبه بغضَت را فرو خوردن. پیش از خواب، [سه بار دلم را تکان بده،]3 قرصهای فراموشی، فراموش نشود مصرف: تنها شبها با معدهی خالی. رژیم ِ ملعون گیاهی، گیاهخواری، وگان. پوتین برای سربازان4. پیش از هر وعده دوز ِ یادآور به منظور واکسینهشدگی در برابر زهر ِ []5، زهر اسمش را نبر. تنها من را به خاطر بیاور آقای رئیس.
1 :اشک رازی ست، لبخند رازی ست، عشق رازی ست، اشک آن شب لبخند عشقم بود. ای کاش صدای شاملو توی سرم نمیپیچید موقع خواندنش، تا که مینوشتم این چه بلاهتی ست دیگر.
2 :صدای سیامک صفری ست توی سرم از صد سال پیش از تنهایی ما
3 :قبل از خواب/سه بار دلم را تکان بده/ من خاطراتی دارم/که به جای زنده شدن/ در مرگی مدام تکرار میشوند... روجا چمنکار
4 :پوتین برای سربازان جدید...! مرد هزار چهره! شعرِ به آن پرمغزی و پرمعنایی!
بعدنوشت: یاد مرا به حافظه بسپار/ نصرت رحمانی
بسیاربعد نوشت: در برابر زهر تآهل.
بیداری همیشه حرف اول و آخر را میزند، توبیدار شدهای و دوباره برگها رنگ عوض کردهاند و تاریخ بدون فصل تنها با مرگ از راه خواهد رسید.
امروز سِر شدهام، ذهنِ نابودِ آشفتهای دارم و صدای تو دارد گره میخورد با
خاطراتِ خواندن ِکلماتِ فراموشناشدنی. آه، من فقط دارم تاسف میخورم. آه من سِر
شدهام توی آن پنجشنبه شبهایی که تو نجاتم میدادی، تو که "تصور میکردی"،
"میاندیشیدی". امروز سِر شدهام و مسیر چهارساعتهیِ نیامدهیِ
لیورپول تا لندن را تاسف خوردهام. تو به زندگی
بازنخواهی گشت آقای صدر، دریغ از همه عبارتهایی که نمینویسی، دریغ از همهی
کلماتی که همنشینشان نمیکنی، دریغ از همهی کلمههایی که تکرارشان نمیکنی، دریغ
از همهی وقایعی که توصیفشان نمیکنی، دریغ از همهی وقایع آینده که تو توصیفشان
نخواهی کرد.
راستش از صبح به آسمان تیرهی روبهرو خیره میشوم، احساس مدفون شدن کلماتی که میتوانستند به چه زیبایی رخدادهایِ نیامده را بازگو کنند اذیتم میکند. مدفون شدن عبارتهایی در سهولتِ معنا، پیچیده و تنیدهشده در زیبایی. راستش باورم نشد. از صبح که بیدار شدهام کلمهها محدود شدهاند. آب رفتهاند و مرگ جانشان را گرفتهاست. مدفون شدنِ چنان صدایی، مدفون شدنِ چنان تکرارهایی، مدفون شدنِ چنان مکثهای پرتکرار و پرهیجانی... آه شور ِزندگی! آه صدایِ ماورایی! آه متکلم ِکلمات ِجادویی! تو چرا سهم بیشتری نخواستی از این دنیای بیرمق؟ چقدر زشت و منحوس است آن نوار مشکی کج کنار آن تبسّم ِمغموم، سهم تو از دنیا چونان سهم ما از کلمات تو، چرا باید حالا، امروز، اینطور تمام شود. دربی به پایان رسیدهاست آقای صدر. تو چرا اینقدر ناباورکردنی تمام شدهای. بیچاره کلمهها آقای صدر، کلمهها بیشتر از ما حالا عزادارِ نبودنت هستند. فقدان عبارت ناچیزی ست در تاریخی که تو را نداشته باشد.
راستش را بخواهی دلم میخواهد بروم شهر کتاب، موسیقی خوبی پخش شود و من در عین حال که دارم میمیرم زنده شوم. با دیدنش/ دیدنشان شادی زیر پوستم جان بگیرد، برسد به چشمهایم که در عین حال که اشک میریزند بخندند. برویم بیرون، کوچهی کناری، اطراف جای پارک ِ به زور گیرآمدهای نخی روشن کنیم، بعد نخی روشن کنیم و بعد نخی روشن کنیم؛ بعد نفهمم زیادی سبک شدهام یا سنگین شدهام. سبک شدهام از شنیدن حرفهای دلنشین ماورایی و صحبتهای مسحورکننده یا سنگین شدهام از نداشتن همهی این حواس مشوّش برای همیشهی زندگی. تقلّا برای همیشه داشتن. تقلّا برای همیشه بودن و بعد شنیدن نفی تمام قیدهای صد در صدی.
باید هنوز هم مجلهای برای خودم، پاکت مخصوصی برای خودم، شعر مخصوصی برای خودم و ذهن مخصوصی برای خودم داشتم، امّا دیگر ندارم. [...]. مدتها ست همه چیز را گردن هورمونها میاندازم. امروز هم هورمونها صحبت میکنند. اصلن اینجا مدتها ست که فقط هورمونها صحبت میکنند. دلم میخواهد بالاخره به یک جایی برسم، امّا احساس میکنم روی یک دوچرخهی تک چرخ! ثابت رکاب میزنم. برای یک موفقیت ناچیز لهله میزنم. شوربختی این است که هیچ نخی نجاتم نمیدهد. دیگر نجاتم نمیدهد. باید تراس خوبی، مهمانی آخر شبی خوبی، رفیق خوبی، همراه نه همپای خوبی، همفکر خوبی نه فکرخوان خوبی داشت، منتقد نه پشتیبان خوبی داشت. تو خوبی و این همهی اعترافها ست آقای شاملو.
راستش از کمدیهای هر روزهی بیمزه دلگیرم، فصل نهم رسیده است و کلافهام. وقتی روشن نمیشود احساس بهتری دارم. گاهی که روشن میشود هم احساس بهتری دارم! وقت خوب مصائب است آقای احمدرضا احمدی و سهم من به کیارستمی نرسیده تمام میشود.
امروز هوا طور بدی دلگیر است. هوای خندهی من ابری ست!
کلافه میشوم از شنیدن اینکه مگر میشود این هوا را دوست داشت. میشود. آسمان اینجا هم زیاده میبارد . خانم کاف پشت پنجره میماند من را نگاه میکند که به وقت باران بیرون میزنم. ابرِ نباریده مستأصلم میکند. اگر ببارد... . به اندازهی تمام بارانهای عمرم که به انتظار نشستم برای دیدن رنگینکمان اینجا رنگینکمان دیدم. هر بار بیرون زدم و از هالههای رنگی عکسهای بدوی گرفتم. هربار به یاد خط آهنی که با ع رفتیم و از هلال رنگی کامل توی آسمان عکس گرفتیم. هر بار به یاد تلاشهای مذبوحانه و مصرّانهی کودکانه برای ساختن آن هفت رنگ ماورایی ِدیدنی ِدستنیافتنی با شستهای ِکوچک ما جلوی ِفشار ِآب ِشلنگ ِبلند ِآبی ِپیچخورده دور ِشیر ِآب ِایستاده کنار ِباغچهی ِبزرگ ِپر دردسر ِگهگاه بارور و درخت توت قلدر توی حیاط با موزاییکهای بعضن شکسته در ظهرهای لطیف تابستانهای کودکی.
آقای رئیس، بیهیچ دست یافتهای بودن، روزهای بیشتری برای زندگی را فقط به روزهای بیشتری برای رنج و دلتنگی بدل میکند.
و میدانی که هورمونها حرفهای زیادی میزنند.
خسته ام از دیدن تصویر زنی ایستاده در برابر سینک
رو به منظرهی بیکرانهای از شهر
که در چشمهاش تنها انعکاس چراغهای شهر خاموش است.