روح فوتبال، روح مطالعه، روح عشقِ به غذا، روح علمآموزی، روح برابری؛ آنچه که با
اغماض به ندرت وجود داشتهاست.
دربی شروع شدهاست رئیسجان، من چهل و پنج دقیقهی
ابتدایی بازی را در همین اتاق کوچک شاید چهارمتری، پشت همین میز مطالعه، در سرمای
بهار سرزمینت، در گوشی کوچکم بدون صدا دیدهام. یک گل آفساید خوردهایم، یک گل زدهایم
و به این فکر کردهام که نکند که دربی را ببازیم. روح فوتبال در خانه جریان ندارد.
نداشتن و نتوانستن در جاانداختنش را لابد خودت میدانی که چه تفاوت عظیمی دارند.
بین دو نیمه رفتهام، حالا که به فراخور شرایط خانگی بازگشتهام، نیم ساعتی از
نیمهی دوم گذشته است. اعداد متحیرم کردهاند. میگویم ای کاش گلهای دیگری و بله
گلهای دیگری و گلهای دیگری و گلهای دیگری و هربار من پرت میشوم به خودم، به تو،
به او و اشکهای سابقم را میریزم. از بین تمام اخباری که دنبالشان نمیکنم اما
همین ساعتها، همین روزها خبر رفتنش در انتهای سال را خوانده بودم: بابی میرود،
بابی امّا در آخرین دربی گل زیبایی میزند و صلاح... و صلاح باز پیرَهندریدگی میکند.
رئیس تو در قاب کوچک گوشی میدرخشی و من از تصویرِ برد قرمز رنگ، دو عدد ِ صفر و هفت و ساعتی که وقت لندن را هجده و بیست و سه دقیقه نشان میدهد عکس ماندگاری میگیرم.
میخواستم پیام بدهم به رفیق، بگویم آخر مَرد، تو چرا طرفدار ما نیستی، که خودش پیام داد. که خودش خندید. که خودم خندیدم.
رفیق روزهای خوب
رفیق خوب روزها
همیشه ماندگار من
همیشه در هنوزها
ترانهسرا: امیر ارجینی
آفتاب آفتاب دوباره آفتاب
میزان لذت بردنم از این فصل دیوانه کننده است، لباس های گرم؛
شاید فکر کنی شوخی میکنم، خسته شدم از توضیح اینکه کجا هستم، همان پارکی که پارک هم نیست، بالاتر از مرکز خریدی که مرکز خرید هم نیست، آنطرفترِ شهرداری که بله شهرداری به آن معنایش هم نیست؛ آخرش گفتم سر قبر گاوس، و واقعن نیمکتی آنطرفتر از قبر گاوس هست که آنجا با لباس های گرم و دو تا شلوار نشستهام زیر آفتاب و ذهنم را توی گوشیام خالی میکنم.
لبخند میزنم، نشانهای از شعور و ادب هم حساب میآید. توی دلم میگویم نباید همه بفهمند در تو چه میگذرد، نباید اینها فکر کنند ما آدمهای فسردهای هستیم. بگذار قشنگیها را توی چشمشان بکنم، و البته همه میدانند همهی فروشندهها لبخند میزنند، همهی نانفروشها لبخند میزنند، همهی کارمندانی که کارشان یک جوری به حل مسائل تو گره خوردهاست هم لبخند میزنند، لبخند دروغ عجیبی ست.
البته من دریافتهام که صاحب خندههای مضحک عصبی هم هستم، دوباره و بله چندباره میپرسد چه حسی داری؟ میگویم خشمگینم، میپرسد که پس چرا میخندم. میپرسد که چه حسی دارم؟ میگویم عصبی نیستم، عصبانی هستم، میپرسد که پس چرا میخندم؟ میپرسد که چه حسی دارم؟ با ترکیب اشک و خنده میگویم نمیدانم چه حسی دارم، میگوید نمیدانی، باشد؛ اما باز میپرسد پس چرا میخندم.
عجیبِ عجیب است، وسط بحثهای منطقی، وسط بحثهایی که خونم به جوش میآید وسطشان، وسط بحثهایی که پیش از آنکه شروع شوند میدانم که طوفانی در راه است، خنده ام میگیرد.
باد میوزد و به دختر بچهای که دنبال این مغزهای شبیه فندق اما بزرگتر میگردد لبخند میزنم و میگویم: هیچی ِ هیچی، که یعنی دیگر مغز چیزی شبیه فندق اما بزرگتری وجود ندارد.
از ترکیب خشم من با زیباییِ آفتابِ آرامِ خوابیده بر دیوارهایِ سفیدِ زیبای شهر، بر خندههای زنهای زیبا، مردان خشنود، کودکان دوچرخههای بدونِ رکابسوارِ این شهر، آوارهی خونینی به دست میآید؛ هر چه تلاش میکنم خودم را بقبولانم به این زیباییها، هر چه لبخندهای گل و گشادتری میزنم توی چشم این آدمها، بیقوارهتر میشود این ترکیب.
-من درد مشترکم، مرا فریاد کن
+ فریاد کن، اما خشمت را در میدان جا بگذار.
زدم بیرون از خانه، دلم نخواست که برگردم، به خودم قول دادم به جاده نرسیده اشکی نریزم. جاده را که رد بکنی مزرعهها شروع میشوند، مزرعههای وسیع سبز پاییزی، صیفی جات، همهچیزجات، صدای تراکتور دیوانهی خوبی میکُنَدَت. از جاده که عبور کنی شهر انگار تمام میشود، برق آفتاب وحشی زد توی سرم، دو تا شلوار، کاپشن، هدبند و باد سرد پاییزی همراه با برق آفتاب، همراه با تصاویر دوری از شیروانی های قرمز، هرچه بود فقط برنگشتن بود و این را هم نمیتوانستم.
دوبار سگ لنعتی دنبالم کردهاست و صاحب خوشحالش فقط داد میزند که ندو، لنعتی فکر نمیکند آدم اگر نترسد که فرار نمیکند، دیگر چقدر چشم توی چشم ترسهایم بمانم، چقدر با چشمهای باز بخوابم، چقدر از ترسهایم نترسم، چقدر شبانه میم مهربانم را از ترس صدا بزنم، شاید از سگ نمیترسم، شاید از سگ هم نمیترسم. شاید ادای ترسیدن در میآورم، درست مثل وقتهایی که رقتبار میشوم و میخندم، درست مثل وقتهایی که دلم برای خودم میسوزد و میخندم، درست مثل وقتهایی که عصبانی میشوم اما میخندم، درست مثل وقتهایی که حقیقت را به کمک او آشکار میکنم و میخندم، درست مثل وقتهایی که لایه لایه گرد و غبار را از حقیقت تصمیمها و رفتارهایم به کمک او کنار میزنم و اشکم در میآید و میخندم، بعد از من میپرسد که چه حسی دارم، و من میگویم خشمگینم، میپرسد که: پس چرا میخندم؟ میگویم عصبانی هستم میپرسد: پس چرا میخندم؟ و من میگویم ببخشید که نام حسّم را نمیدانم و همین نمیدانم که تمام میشود دوباره با گریه میخندم و میپرسد میخواهم به سراغش بروم یا نه.
و من اکنون گریهام بند نمیآید، منظره بینهایت زیباست، این تصویر آفتاب و کوههایی که طبیعتش دارد پاییزی میشود.
سگهای... سگهایشان آرامش را از من صلب میکنند، صدای خندهی صاحب... صدای خندهی صاحبش حالا که به دورتر رسیده است تمام میشود.
یادم میآید اینجا رودخانهای بود و پلی که به تازگی ساختش به پایان رسیده بود. تصمیم داشتم بروم همانجا بنشینم و اشکهایم را همراه با تصمیمهایم به آب بسپارم. اما عجیب اینکه از آب، رودخانه و پل هیچکدام خبری نیست.
شیدایی خجستهام از من ربوده شد آقای براهنی
شاید دلم میخواهد نقاش بشوم.
باید برگردم، هرچند میشود باز هم مقداری به تاخیرش انداخت، میشود به بازگشت فکر نکرد، به رخوتِ [...]، به سنگینیِ [...]، به قلب فرسودهام.
آه احترام، احترامی که [...]، احترامی که باید گذاشت.
به خودم گفتم چه اصراری دارم برای صحبت، برایِ... تو فکر کن من هم دستهایم را گیومهوار بالا آوردهام وقتی کلمهی پرسش را توی عبارت برای «پرسش» ادا میکنم. چه مرضی ست. آمدهای نشستهای در آرامش طبیعت همراه با ناآرامی سگها، به نقاشی، آبرنگ و مدادرنگی فکر میکنی، ذهن ناآرامت را رها میکنی، فکر میکنی هیچگاه نبودهای. حتی فکر کردن به اینکه ممکن بود دوباره مقایسه ای شکل بگیرد، ممکن بود دوباره سکوتی فضا را پر کند، ممکن بود دوباره نتیجه بیحرفی و بیاشتراکی و قیاسهای عجیب و غریب شود آرامش لحظهات را برمیگیرد.
میخواهم نقاش کوچکی بشوم سلطان.
دوباره درهای بسته و اشک و مغزی که دارد منفجر میشود. از شش جهت به انفجار میرسد، رگهای خونی، رگ های عصبی، اعصاب، عصب، گذشته، امروز، تغییر تو ،خاطرههای منفورِ گذشته از آدمهای نزدیک، همه اشکهای داغی را از مغز سرم، از مغز استخوانم روانه روی صورت رنگ پریده از این کوید لعتی کردهاند. گذاشتم چند روزی بگذرد اصلن، گفتم حتمن درد مریضی ست. تپش قلب تکرارشدنی همراه با نبودن نفس، پناه بردن به هوای آزاد و رها و خنک، مه گرفته و پاییزی، تراس نه چندان کوچک، ترسیدن از مرگ، فشار آوردن قلبم که فکر میکنم هربار دهها برابر میشود.
[...]
[...
...]
نیم سرم از آن ِ من نیست و مگر چقدر باید ظرفیت داشته باشم، مدتها بود اینطور با صدای بلند اشک و آه نداشته بودم. سرم گیج میرود و شنیدن صدای حاوی کلمات [...] خواندن ِ آن [...] دارد مغز استخوان سرم را میسوزاند.
کلمات منطقی،
شعر نجاتدهنده بودهاست و من وقتی این را مینویسم دستم را محکم روی سمت راست سرم توی موهایم میبرم و فشار میدهم و تکان میدهم.
این مثالهای امریکایی، آه تُف به مثالهای امریکایی
چه خوب که مجبور به توضیح بدیهیات در لابهلای این خطوط لال و خشمگین نیستم، مجبور به ریسمان کردن کلمات منطقی، حاوی پشتوانههای اصیل و معتبر، [که...]
[...
...]
پیام فرستادم و هر دو خط یک بار نوشتم مراقب باش، پیام داد و نوشتش [متاسفانه شعرم نمیگیرد]. اما خاطرات دود و آتش همان سالها را توی چند تا جمله نوشت، کاش ادبیات من هم به این سمت «اشکی شدن» نرفته بود، اما نوشتم: اشکی شدم. اما مگر غیراصیلتر از این دو کلمه برای توصیف حقیقتی شفافتر از آن اشکها هم وجود دارد؟
دوباره درد به پیشانی رسیده است و من ناتوانم ای خیابان، ای مرکز شهر، ای محل تجمع، ای زن.
کاش در اتاق نشیمن نیمهتاریکت نشستهبودم اشتفان. کاش شمعهای مکفی را روشن کردهبودی، کاش سنتورِ کمتر محبوبت را از داخل محافظ کهنهاش خارج میکردی، کاش گفته بودی چشمهایمان را ببندیم. کاش گفته بودی مثال مراقبه داشته باشد برایمان. کاش من قطره اشکهای قلمبه میباریدم. کاش در حال تلاش برای ثابت نگه داشتن چانهام بودم و بغضم را فرو نمیخوردم دیگر. کاش مابین نواختنت چشمهای تارم را باز میکردم و تکان دادن سرت بر آن تنِ نحیف را، آمیختگیِ با سازت را، آمیختگی آن با آنچه نمیدانم چیست را دیده بودم، دوباره و اکنون.
کاش با لهجهی آمریکایی غلیظی گفته بودی ابوعطا، کاش دستهایم نمیلرزیدند. کاش نامت با حروف غلیظ فارسی شکل دیگری به خود نمیگرفت. کاش از ناتوانیام در یافتن حروف فارسی بر کیبورد لپتاپ لنعتی به گوشیِ توی دستهایم پناه نیاوردهبودم. کاش از بینتیجگی، از بیان لحظههایی تلخ، از سالها غصّه که میگوید برای هیچ است، نگفته بودم. کاش در انتظار نتایج معجزهآسا ننشسته بودم. کاش روح آمیختهای با تو داشتم در کنج اتاق تاریکِ رو به تراس بزرگ نابی در یکی از دورترین منطقههای این شهرِ کوچک ِ فرهیخته. کاش موسیقی نواخته میشد در سرم و بدون آنکه کلمهای گفته باشم بیرون ریخته بودم.
اشتفان زندانیِ محبوسی در سلولی فرضی، بی در، بدون دیوار در کاغذی سفید اما چند بعدی توی سرم نشسته است . یک نفر گفته است شاید سالها نمیدانستهای که سلولی در کار نبوده است، زندانی نبوده است، میلهای نبوده است، فهمم از خودم ذره ذره آب میشود، سرم گیج میرود.سرم از آنِ من نیست و این از آن ِ من نبودن هر چیزی سالها به سخرهام گرفته است. گویی تنها وجود داشتنِ احتمالِ گریستن از دردی که از آن ّ من نیست* سرم را دارد به باد میدهد.
کاش میتوانستم به کتابفروشی نزدیکی بروم و بگویم لطفن یک عدد "صبحانه در تیفانی"، و توی دلم بادی به غبغب میانداختم، سینه سپر میکردم و با اعتمادبهنفسی لامتناهی میگفتم: بله!، به مناسبت ِ همآهنگی ِ ناهماهنگش با اشتفان. به مناسبت دیدار قریب و غریبانهام با او، با او که پس از سالها بدون رد و بدل کردن کلمات ِ آلوده به صفت ِ "نزدیک به غیرحقیقی بودن" دقایقی روحم را لمس کردهاست.من دلتنگ کسری از ثانیههای گره خودن نگاههای سرشار ِ از فهمیدهشدگی ِ دوگانه بودهام اشتفان و تو باید میدانستی که چه موهبتِ عظیمی را از آن من کردی.
موسیقی راه حل خوبی برای بیان آنچه که نیست به نظر میرسد و توگویی آنچه که نیست بیش از اندازه هست، بیش از اندازه وجود دارد و این هویت بخشیدنِ تو به آنچه که در پس پشت دیوارهای انکار سالها نهان مانده بود، بیشتر یگانهات میکند.
زبانِ موسیقایی خوبی باید داشتهبودم؛
و من زبان موسیقایی الکنی دارم اشتفان.
*: از دردی گریستهام که از آن ِ من نیست./شاملو
زمان به وقت هنگکنگ را چند مرتبه چک کرده باشم خوب است؟ چند مرتبه روحم بلند شده باشد، رفته باشد توی اتاق ِ خواب، فریاد زده باشد، خشمگین سوالهای سادهای پرسیده باشد خوب است؟ به قرصهای سادهی خواب فکر میکنم و به خواب نمیروم.
پایان شبیه تار موی روی صورتم است وقتی نمیتوانم به کناری بزنمش، شبیه ملافهی لحاف ِ تا نیمه روی صورتم.
و صدای توی سرم گفت بخواب، بخواب شاید روحت شفا بیابد.
دیگر لزومی ندارد شفاندهندهای پیش از آنکه باید، حرفهای توی سرم را بخواند. جایی میان نوشتههای کوتاه و ناخودآگاه توی گوشی ِهمراهم مناسبتر است. مناسب برای زمان مناسب، برای فرد مناسبی.
به خیال خودم با شفادهندهام تماس گرفتم، درست زمانی که احساس کردم شاید دارم تمام میشوم. زمانی که احساس کردم درون سانتریفیوژی با سرعت کم اما ناهمگون دارم به اطراف ِ نامتناهی پراکنده میشوم. پاسخی نگرفتم و تمام.
تمام شبیه تار موی ِ هنوز روی صورتم است وقتی از سفیدیاش چشمهایم سیاهی میرود.