نهـــــــــان

سایه‌ی خویش هم، نهـــــــــان خواهم...

نهـــــــــان

سایه‌ی خویش هم، نهـــــــــان خواهم...

!This too shall pass


پرسیده‌ای که با شب روشن چه می‌کند

یا با سکوت و روزه‌ی متقن چه می‌کند


آن روح رفته از تن زن سال‌های پیش

با خاطرات مبهم این زن چه می‌کند


با مانده‌های بغض گلوگیر و تلخ یا

با بسته‌های کوچک بهمن چه می‌کند


با اشکواره‌های پدیدار در غزل

با زخم‌های مانده‌ی بر تن چه می‌کند


آن استخوان شانه که نه... طاقتی نداشت

با رد بوسه‌های به گردن چه می‌کند


باید وداع خاطره‌سازی شود ولی،

تردید، بین ماندن و رفتن نمی‌کند!


بعدنوشت: 

وعدتک

أن لا أقول بعینیک شعراً..

وقلت...

(نزار قبانی)



 

پایان ادامه داشت.

 

باران جدا شدن از ابر است، باران نشانه‌ی هجران بود

باران نشانه‌ی خوبی نیست، وقتی شبیه میله‌ی زندان بود


یک شب پلنگ وحشی مغروری، مغروق در تلاطم دریا بود

دریای شب‌زده آبی، نه...! دریا توافق طوفان بود


کشتی‌شکسته و بی‌جایی، یا عاشقان هرزه‌ی هرجایی

رفتن، گریختن، به تنهایی...بر پیکرش غبار بهتان بود


عادت نکرده‌بود به آغوشی، خو کرده‌بود باز به تنپوشی

جامانده از بعدِ هماغوشی بر ساحلی که تشنه‌ی حرمان بود


در خواب خط‌خورده‌ی نامانوس اشعار خاک‌خورده‌ی پر افسوس

کِی می‌پرد از سرش این کابوس...کابوس‌هاش ادامه‌ی پایان بود...

 

پی‌نوشت 1.

شعر از همیشه مهربان‌تر است، هیچ کس به شعر، شک نمی‌کند/ با امید شعر زندگی نکن، شعر می‌کُشد ،کمک نمی‌کند...(حامد ابراهیم‌پور)

پی‌نوشت 2.

ترکیب خون رگ‌هامان ارغوانی می‌دهد(عباس صفاری/ تئاتر: صد سال پیش از تنهایی ما)

پی‌نوشت 3.

بی افتخار، بی هیجان، بی عشق، بی سرزمین...خلاصه‌ی او این بود/هرکس دوسطر خواندش و دور انداخت، یک شعر نیمه‌کاره ی غمگین بود (حامد ابراهیم‌پور)

پی‌نوشت 4.

هرکس رسید داغ جدیدی زد، اما هنوز روی دلش جا داشت/ شعر آمد و به زندگی اش تف کرد، دنیا شکنجه‌های خودش را داشت (حامد ابراهیم‌پور)
پی‌نوشت 5.

قبل از خواب
سه بار دلم را تکان بده
من خاطراتی دارم
که به جای زنده شدن
در مرگی مدام تکرار می‌شوند
از فرود اضطراری
تا اضطراب‌های شبانه
تنها همین که دوستم بداری
دوستم نداری
یا هم داری هم نداری
دار و ندار مرا به باد می‌دهد
قبل از خواب
انفجارها را
از رگ‌هایم بیرون بکش
من شعرهایی دارم
که گروه خونی‌شان گره می‌خورد
به چشم‌هایت
که گاهی می‌خندند
گاهی نمی‌خندند
و گاهی آن‌قدر مثبت می‌شوند
که نفع هر دوِ ما در بی تو بودن
منفی‌ست
و همین‌ وقت‌هاست
که من قدم می‌زنم
وقتی که توی خودم دارم بلند بلند گریه می‌کنم
قبل از خواب
تمام چراغ‌های کم مصرف را
بی مصرف را
پر مصرف را
روشن کن
من از صدای آژیر
و از کلماتِ تلمیار شده
در گلوی تاریک شب می‌لرزم
و مدام به این فکر می‌کنم
که " جنگ "
سه حرف دارد و
دو نقطه و
یک کابوس
بوس
شب به خیر
(روجا چمنکار)
پی‌نوشت 6.

در چارچوب دیدارهای آخر هفته

ببخشید! "دیوارهای" آخر هفته
به مغز اتاق شلیک می‌شود
و عشق در قاب عکسی دونفره
با پس زمینه‌ای پُر از درخت
کج می‌شود
اول با سرفه‌های خشک و بعد
تنگی نفس
مورمور ِ برگ در برگ برگ ِ
ببخشید! در "رگ"ِ خاطرات
رگه‌هایی از حذف
در جام ِ رقابت‌های خالی ِ مَست
ببخشید! به "بن‌بست" رسیده دَر
خون به درز پنجره نمی‌رسد دیگر
و عطر خوب ِ دوست داشتنت
ببخشید! "نداشتنت"
از کُنده بلند می‌شود هنوز
(روجا چمنکار)
پی‌نوشت 7.

روز

با سیگار من روشن می­‌شود

و اگر من قدم نزنم

زمین زیر پای هیچ­کس نمی­‌چرخد،

اگر دلتنگی شب­‌های من نبود

ماه نمی­‌تابید

و از وقتی موهایم را کوتاه­‌تر از انگشتان تو کردم

بادهای این شهر کوچ کرده­‌اند

 

بادها کوچ کرده­‌اند

و اینکه هرروز موهای من بلندتر می­‌شود

چیزی را عوض نمی­‌کند

ماه

میان پنجره­‌های دلتنگ جیره­‌بندی شده­‌است

و اینکه هرشب چقدر وانمود می­‌کنم به فکر تو نیستم

کافی نیست

تا سهم کمتری از ماه تکه­‌تکه بردارم

 

بادها رفته­‌اند

و موهایم را از پیشانی تمام خاطره­‌ها پس زده­‌اند

تو رفته­‌ای

و تنهایی بلند شب­‌هایت

موهای زنان دیگری را کوتاه کرده­‌است

و من چشم­‌هایم را می­‌برم و

باران

دیگر خیابان­‌های منتهی به دوراهی را نمی­‌بندد

می­‌روم و

زمین دوباره می­‌چرخد

ماه می­‌تابد

باد می­‌وزد، اما

هربار پیش از طلوع خورشید بیدار می­‌شوی

یادت باشد

برای بیرون رفتن از خانه آنقدر منتظر بمانی

تا شاعری سیگارش را روشن کند.

)لیلا کردبچه(

پی‌نوشت 8.

میترسم

دیگر لذت هیچ دروغی از خانه دورم نکند

هیچ خیابانی به آغوش تو نزدیکم

و سنگینی هیچ ترافیکی

بهانه ی دیر به خانه برگشتنم نشود

 

می بینی،

چقدر راحت اعتمادم از هرچه دروغ است

سلب می شود ؟

و تمام سال های تنهایی ام را باید

در حقیقت تلخ خانه ام گریه کنم ؟

 

دلتنگم

دلتنگم و نگران

و این هردو در خانه ی کوچکم جا نمی شوند

کنار پنجره فریاد می زنم : « آی !

من کسی را گم کرده ام »

و دست های رهگذران

هیچ وقت انگشت اشاره نداشته است

 

پنجره را

همراه دهانم می بندم

و لال شود زبانی که دیگر نتواند دروغ بگوید

بهانه بیاورد

و دلتنگی هایم را

گردن هوای ابری این خانه بیندازد .

)لیلا کردبچه)

پی‌نوشت آخر:

" با صدهزار مردم تنهایی

بی‌صدهزار مردم تنهایی"

(رودکی)

هجویات (۲)


کنایه می‌زند این عشق بر هوس‌هامان

کنایه می‌زند این نعش بر نفس‌هامان


شکسته‌شاخه‌یِ هر نونهال در دستی

کنایه می‌زند این ریشه بر هرس‌هامان


صدای سایه‌ی مردی که نیست در باغ است

نهیب می‌زند این بار بر عسس‌هامان


فریب ِراه شکن در شکن نخواهی خورد

دوباره عقل ولی رسته از قفس‌هامان


در این قمار ِدل و دود و آه و خاکستر... 

دوباره باخته...دل- تنگی ِنفس‌هامان...


دریا.



در دست‌هایت دست‌های دیگری بوده‌است

آغوشِ تو هم‌ساقه با نیلوفری بوده‌است


بی‌راهه‌هایِ موج‌گون بر رود و بر مرداب

چون جای ِ آغوش کسی در بستری بوده‌است


مرداب بودن کار صعبی نیست وقتی که

هم‌خوابه‌ات نیلوفر افسونگری بوده‌است

***

از ذهن پرتشویش دریاها بپرهیزید

در ذهن دریاها، زن ِ خوش‌باوری بوده‌است


امّا شتک بر صورت ِ زن می‌زند دریا

در هر سرانگشتی ز موجش خنجری بوده‌است


دریای ِ وحشی از سفر برگشته‌است آرام

این‌بار در دستان ِ سردش پیکری بوده‌است


دیگر نمی‌خواهد مرا دریای ِ خویش‌آزار...

شاید به دنبال زن ِ شاعرتری بوده‌است



پینوشت:

کارش به طغیان می کشد رودی که یک سد، راه وصالش را به دریا بسته باشد/

اما اگر دریا نخواهد رود خود را... اما اگر رود از دویدن خسته باشد... (رویا باقری)


بی‌آینه، آخر خودت را با خودت هم روبه‌رو کردی!



هرشب به سخره می‌گرفت امّیدواری را

هر شادی ِ افراطی ِ بی اختیاری را...

با خود نشستم، آینه همراه ِ خوبی بود

آیینه می‌داند فنون ِ راز داری را

 

شب‌خوانی و شبگردی و  بیدار ماندن تا...

پیمانه‌های ِ دیگری از شب ستاندن تا...

حافظ به سعی شاملو هرگز نخواندن، بعد...

امّا به سعی ِ سایه را صدبار خواندن تا:

 

تا قطعه قطعه پازل ِ این عمر را چیدن

تا مرزهای ِ بودنت را درنوردیدن

تا در هجوم آن حقیقت‌هایِ پُر آشوب

یک لحظه در رویایِ بیداری تو را دیدن

 

ترکیب ِنامأنوس رویا با حقیقت‌ها

تلقین ِ سخت ِ واقعیت‌ها و عادت‌ها

جان می‌کنی تعبیرِ رویا را بدانی، نه؟

جان می‌کنی بیهوده در عمقِ حماقت‌ها!...

 

در پوچی ِ یک بالش ِ بی‌پر فرو بودن

با بالشت هر روز و شب در گفت‌وگو بودن

هی دم زدن از مرگ و از ترسی که دیگر نیست

با واقعیت‌های تلخی روبه‌رو بودن

 

این کوله‌بار ِ خستگی را در نیاوردن

آخرسر از زیر ِ پتوها سر در آوردن!

ترسیدن از حتّی پلنگ ِ خسته‌ی ِ بی‌جان!

تنهایی‌ات را با خودت هی جابه‌جا کردن

 

با زور و زحمت راه رفتن، هی تلو خوردن

این زندگیِ لعنتی را هی جلو بردن

بین ِ دو راهی‌های رفتن یا نرفتن، نه!

بیراهه‌های زندگی را رفتن و مُردن...

چهار نقطه


باز باران یاد ِ او هرگز نیاور دوش را

می‌خورد افسوس ِ آن آغوش ِ بی‌تن‌پوش را


هی حسادت می‌کند وقتی نوازش می‌کنی

گیسوان ِ دختری با شانه‌ی ِ مدهوش را


شیشه‌ها را شسته‌ای و او ولی "ها" می‌کند

تا نبیند رفتنش در یک شب ِ خاموش را


دست در دست ِ نسیم و گیسوانش توی ِ باد

باد حالا می‌برد هر سایه‌ی ِ مغشوش را

*

نه، نترس! امشب کسی تنها نمی‌ماند رفیق!

صبح ِ خیلی زود ِ فردا، تو، دو هم-آغوش را...


...


ما دل سپرده‌ا‌یم به تماشاى ِآب‌ها

بعد از وقوعِ حادثه در بین ِ خواب‌ها


مانند ِ سنگ‌ریزه در آغوش ِ راه‌ها

غرقیـم در حقیقت ِ تلخ ِ سراب‌ها


در دوردست ِ دست ِ تو بن‌بست مى‌شوند

این گیسوان ِ شب‌زده در پیچ و تاب‌ها


در خواب‌هاى ِ صادقه هم پرسه مى‌زنى

در گرگ و میش ِ بین ِ شب و آفتاب‌ها


هر دم به هر پیاله نظر مى‌کنى و بعد

لبریز مى‌شود قدح از التهاب‌ها


هم جام, هم صراحى و هم هر چه هست و نیست...

مستــند از نگاه ِ تو حتّى شراب‌ها


امّا ز چشم‌هاى ِ تو باید پناه برد

آخر به این قوافى ِ در احتجاب‌ها...



پى نوشت: گیجند از تلاطم ِ خون تو رودها

مستند از تلفّظ ِ نامت شراب‌ها / قربان ولیئى, ترنّم ِ داوودى ِ سکوت.

سی و هفت، سی و سه/3733

 

هجوم ِ خاطراتی بی امان آهسته آهسته

صدای ِ ساز و آواز ِبنان آهسته آهسته

 

"صبا زان روزگارانت حکایت باز میگوید"

تو و باد ِ صبا و ... "کاروان".... آهسته آهسته

 

اگرچه حوض ِ آبی بغض‌هایش را فرو خورده

عجیب‌است اشک های ِآسمان ... آهسته آهسته

 

تو هم در زیر ِ باران نه، تو در سیلابی از آن اَشـ

ک‌ها بودی، ولی از بین‌مــان آهسته آهسته

 

قسم بر دوری ِ گیسوی دور از باد ِ ناآرام

که می‌رفتی از اینجا تا جنان آهسته آهسته

 

دگر قرآن به دستت نیست، تسبیحی نمی چرخد...

و حالا... مُلک و یاسین بر زبان.... آهسته آهسته...

 

 

پی‌نوشت1: برای چهارمین سالی که در بین‌مان نیستی/ دلم خواست تلفن زنگ بزند و دوباره این شماره را ببینم، همین.
پی نوشت2:
به کجایی غمگسار من، فغان زار من بشنو بازآ/از صبـــا حـکایتــی ز روزگــــار مـن بشنـــو بازآ/بازآ سوی رهی/چون روشنی از دیده ما رفتی/با قافلـه باد صبـا رفتی/تنهـا مانـدم تنهـا رفتی... / از رهی معیری، شاخه‌گل (یادواره)، کاروان، استاد غلامحسین بنان


 

شعری که در دهان ِ من افتاد این نبود(4)


در محبس ِ سکوت پر از حرف ِ جاری ام

مانند ِ عصر ِ جمعه پر از بی قراری ام


چشمان ِ تو برای خودت، ای کسی که نیست!

جز خود ندیده‌ای تو در آیینه‌داریم


در پشت ِ آیینه‌ی شعرم شدم نهــــان

در واژه‌های ملتهب ِ استعاریم


در قحط‌سال ِ واژه و آب اشک ِ سر به زیر

می جوشد از دو چشمه‌ی ِ چشم‌انتظاریم


خورشید ِ چشم‌های ِتو کی می‌کند طلوع

ای آخرین بهانه‌ی ِ شب‌زنده‌داریم



شعری که در دهان ِ من افتاد این نبود(3)

 

وقتی که با نسیم هم‌آغوش می‌شود

اذهان ِ شهر ِ باکره مخدوش می‌شود


زانو بغل گرفته، نشسته کنار ِ خویش

اینگونه او برای ِ خود آغوش می‌شود


گم کرده خویش را به کجاها بَـرَد خیال

وقتی اسیر ِ خواب و تب ِ دوش می‌شود


گاهی قدم می‌زند او در خیال‌ها

امّا به زیر ِ پای ِ تو مفروش می‌شود


ای رفتنی‌ترین! کمی آرام‌تر بیا...

دارد عبور ِ گام ِ تو، تن‌پوش می‌شود


***

در زمهریر سرد ِ غزل‌های ِ من نمان!

این شعر تا همیشه فراموش می‌شود...