همیشه به این فکر می کنم که یکی
از لذت های تئاتردیدن این است که روی زمین بنشینی . درست توی دل ِ
بازیگر. این طور کلهی هیچ ادمی جلوی چشم هایت وول نمی خورد و تمرکزت را به
هم نمیزند. در این زمینهها ادم ِ مبادی ِ آدابی نیستم. هر جا راحتتر و
دلچسبتر باشد جلوس میکنم. نمی توانم مثل ِ ادمهای فرهیخته یا حتی به
ظاهرفرهیخته پا رو ی پا بگذارم و حتّی توی آن سالنهای کوچک و تاریک برای
خودم هم ژست ِ مثلن روشنفکرمدارانه بگیرم.
توی این سالنهای کوچک باید بنشینی روی همین دشکچه های کوچک،(شما که خیلی
ادم ِ کاربلدی هستی و دستی در زبان ِ فارسی داری بخوان تشکچه!) حتی دشکچه
هم نبود، همین طور روی زمین ولو شوی! از مزایایش هم تازه این است که هی
ژستت را عوض می کنی. دو زانو. چارزانو. زانو بغل! (:دی ینی زانوهاتو جمع
کنی و بغلشون کنی) ولی خب پاهایت خواب میروند. کمرت درد میگیرد.بعد تازه
فکر کن که به هبچ چیزهم تکیه نتوانی بدهی.
توی صف ِ فیلم های این چند
روزه ام. با خانومی که پشت سرم ایستاده حرف می زنیم. وقتی میفهمد که تنها
نیستم و دوستم جلوتر از من ایستاده یک عالمه! تعجب میکند و هی از من دلیل
ِ این که چرا از دوستم نمیخواهم که برای من هم بلیط تهیه کند میپرسد. هر
چه میگویم من کار داشتهام و دیرتر رسیدهام و دوست زودتر رسیده به خرجش
نمیرود و هی حرف از پاستوریزگی و قیاس ِ من با شیر های پاستوریزه و
هموژنیزه میزند.
بلیط به ما نمیرسد و خانوم ِ پشت ِ سری نگرانتر از
من است و پرس و جو میکند که بالاخره این دوست بلیط گرفته است یا نه؟ اس
ام اسهای وارده میگویند که گرفته است، لبخند میزنم، میگویم: بله! اصرار
دارد که به من بقبولاند که باید جلو میرفتم و مثال ِ آن دانشمند را
میزند که به قول ِ خودش اسمش را به یاد ندارد و به گفتن ِ این جمله هم
بسنده میکند که از بیهوده ترین کارها آن است که در جامعه ای که مردمانش
دروغ می گویند، فرزندانمان را راستگو تربیت کنیم زیرا از همان لحظه که چشم
به این دنیا باز میکنند در کنارمردمی زندگی میکنند که دروغ میگویند.
مذاکره با آقاهای بلیط فروش به جایی نمی رسد. دختری با دوستش با یک بیلیط
به دست میآید. از اینکه صندلی ندارد شاکی است. دو دل است. این پا و آن پا
میکند. اصلن این رفتارش را در این موقعیت درک نمیکنم. بلیطش را میخرم.
با آن خانوم هم خداحافظی میکنم. آقای بلیط فروش هم لبخندی حواله من میکند
که بالاخره در این نبردِ طاقتفرسا! سربلند بیرون آمدهام . (بلیط و سریع
میدم و با چند تا حرکت ِ جهشی میپرّم تو سالن.) همانجا ردیف ِ آخر کنار
ِ صندلیهای رویِ زمین مینشینم. تکیه میدهم به دیوار. آخ که چه تسلط ِ
کاملی دارم به همه چیز.
به لذت های زندگی ام اضافه می شود.
یکی از
لذتهای زندگی فیلمدیدن است. یکی از لذتهای فیلمدیدن این است که روی
ِزمین بنشینی. درست دورترین نقطه نسبت به بازیگر. اینطور کلهی هیچ آدمی
جلویِ چشم هایت وول نمیخورد و تمرکزت را به هم نمیزند...
پ.ن :عنوان، دیالوگِ فیلم ِ "آینههای روبهرو" از نگارِ آذربایجانی ست.
بیشتر به این خاطر نوشتمش که با این قضایای جشنواره به این نتیجه رسیدم که :بلیط هم انگار باید قسمت ِ ادم بشه!
چندین ساعت است(بود) که نشستهام و این جانور ِ بیجان ! را رویِ پا گذاشتهام و میخوانم و مینویسم. پدر اصرار دارد که من خسته شدهام و مشکوک است به این که آخر این چه کاریست که من بعد از این همه ساعت هنوز خستهاش! نشدهام.کمی خستهام تنها به خاطر این از همین مدل نشستن! ولی یک خوشحالیِ محسوسی درون و بیرون ِ من در حال ِ شکل گرفتن است. (یک فایل ِ PDF میخوانم که آموزش ِ وزن در شعر است.) به نوعی انگار که واقعن یاد گرفتهام. یعنی تقریبن یاد گرفتهام. یک غزل ِ حافظ، حالا یک غزل ِ دیگر. اوّل رویِ کاغذ مینویسم. بعد یک فایل ِ وُرد (Word) باز میکنم. فایل ِ وُرد سفید میماند. نیشخند میزنم، احتمالن به خودم! و بعد یک فایلِ اگزل (Excel) باز میکنم. همهی هجاها را، هر کدام را، داخل ِ یک خانه مینویسم. در پایین ِ هر مصرع و زیر ِ هر هجا، علامت ِ هجایش را مینویسم. باورم نمیشود، وقتی ناگهانی از یک ترتیب ِ خاص این علامتها پیروی میکنند ذوقزده میشوم. گاهن یکی دو تا، ممکن است اختلاف داشته باشند، سعی میکنم دوباره همانطور که شعر را میخوانم هجاها را بنویسم. درست می شود. دچار ِ ذوقزدگی ِ مفرط شدهام. فایل ِ اگزل برایم مثل ِ وُرد شدهاست، عاشقش شدهام. توانستهام یکی از لذتبخشترین افکار ِ زندگیام را به طور ِ نامحسوسی نه! محسوسی، داخلش جاگذاری کنم. لذتبخش است این که اسم فایلهایِ اگزلت به جایِ این که مثل همیشه پر از لغتهای فرنگی - ای که میخواهند بگویند فلان قسمت ِ فلان جسم را (که اصولن ما خطوط ِ بدنه ی "یک جسم" را این چند ساله رسم میکنیم!) از بالا نگاه کردهایم و فلان جور شدهاست یا از سمت ِ راست و چپ و فلان نگاه کردهایم بهمان جور شدهاست. - باشد، حالا مطلع ِ غزل میشود. حتّی این فایل ِ آخر مطلع ِ غزل ِ خودم شدهاست!
پ.ن 1 : باورم نمیشود که به جز یککلمه از غزلم(غزلهای خودم را ناشعر هم می خواندم قبلنترهــا!)، همهاش از یک وزن ِ خاص بدون ِ اینکه من خواستهباشم پیروی کردهاست!
پ.ن 2: اگزل از معدود فیلترها(!)ییست که آدمها میتوانند حتّی عاشقش شوند.
پ.ن 3: فایل هایِ وُردی که بتوانند از فیلتر ِ اگزل با موفقیت – هرچند متاسفانه کیفیت ِ خوبی نداشته باشند ولی دارای کمیت ِ خوبی باشند ! – عبور کنند را قرار گذاشته ام با خودم در پست های بعدی بگذارم.
پ.ن 4: فایلِ PDF مربوط می شود به آموزش ِ مقدماتیِ وزن به زبانِ سادهی دکتر سید مهدی موسوی و گردآوری ِ خانومِ فاطمه اختصاری / 1390 .(نگرانم ازین که نکند این فایل مربوط به کتابی باشد که باید خریداریاش می کردهبودم و نکردهام و حق مولف لِه شده باشد.(یک کتاب در همین زمینه بود که در به دستآوردنش افتاد مشکلها! یکی دیگر را هم شروع کردهبودم امّا آنقدر شعرهای ابتداییاش دلم را زد که پشیمانم کرد از ادامه.))