ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | |
7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 |
14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 |
21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 |
28 | 29 | 30 |
روح فوتبال، روح مطالعه، روح عشقِ به غذا، روح علمآموزی، روح برابری؛ آنچه که با
اغماض به ندرت وجود داشتهاست.
دربی شروع شدهاست رئیسجان، من چهل و پنج دقیقهی
ابتدایی بازی را در همین اتاق کوچک شاید چهارمتری، پشت همین میز مطالعه، در سرمای
بهار سرزمینت، در گوشی کوچکم بدون صدا دیدهام. یک گل آفساید خوردهایم، یک گل زدهایم
و به این فکر کردهام که نکند که دربی را ببازیم. روح فوتبال در خانه جریان ندارد.
نداشتن و نتوانستن در جاانداختنش را لابد خودت میدانی که چه تفاوت عظیمی دارند.
بین دو نیمه رفتهام، حالا که به فراخور شرایط خانگی بازگشتهام، نیم ساعتی از
نیمهی دوم گذشته است. اعداد متحیرم کردهاند. میگویم ای کاش گلهای دیگری و بله
گلهای دیگری و گلهای دیگری و گلهای دیگری و هربار من پرت میشوم به خودم، به تو،
به او و اشکهای سابقم را میریزم. از بین تمام اخباری که دنبالشان نمیکنم اما
همین ساعتها، همین روزها خبر رفتنش در انتهای سال را خوانده بودم: بابی میرود،
بابی امّا در آخرین دربی گل زیبایی میزند و صلاح... و صلاح باز پیرَهندریدگی میکند.
رئیس تو در قاب کوچک گوشی میدرخشی و من از تصویرِ برد قرمز رنگ، دو عدد ِ صفر و هفت و ساعتی که وقت لندن را هجده و بیست و سه دقیقه نشان میدهد عکس ماندگاری میگیرم.
میخواستم پیام بدهم به رفیق، بگویم آخر مَرد، تو چرا طرفدار ما نیستی، که خودش پیام داد. که خودش خندید. که خودم خندیدم.