آفتاب آفتاب دوباره آفتاب
میزان لذت بردنم از این فصل دیوانه کننده است، لباس های گرم؛
شاید فکر کنی شوخی میکنم، خسته شدم از توضیح اینکه کجا هستم، همان پارکی که پارک هم نیست، بالاتر از مرکز خریدی که مرکز خرید هم نیست، آنطرفترِ شهرداری که بله شهرداری به آن معنایش هم نیست؛ آخرش گفتم سر قبر گاوس، و واقعن نیمکتی آنطرفتر از قبر گاوس هست که آنجا با لباس های گرم و دو تا شلوار نشستهام زیر آفتاب و ذهنم را توی گوشیام خالی میکنم.
لبخند میزنم، نشانهای از شعور و ادب هم حساب میآید. توی دلم میگویم نباید همه بفهمند در تو چه میگذرد، نباید اینها فکر کنند ما آدمهای فسردهای هستیم. بگذار قشنگیها را توی چشمشان بکنم، و البته همه میدانند همهی فروشندهها لبخند میزنند، همهی نانفروشها لبخند میزنند، همهی کارمندانی که کارشان یک جوری به حل مسائل تو گره خوردهاست هم لبخند میزنند، لبخند دروغ عجیبی ست.
البته من دریافتهام که صاحب خندههای مضحک عصبی هم هستم، دوباره و بله چندباره میپرسد چه حسی داری؟ میگویم خشمگینم، میپرسد که پس چرا میخندم. میپرسد که چه حسی دارم؟ میگویم عصبی نیستم، عصبانی هستم، میپرسد که پس چرا میخندم؟ میپرسد که چه حسی دارم؟ با ترکیب اشک و خنده میگویم نمیدانم چه حسی دارم، میگوید نمیدانی، باشد؛ اما باز میپرسد پس چرا میخندم.
عجیبِ عجیب است، وسط بحثهای منطقی، وسط بحثهایی که خونم به جوش میآید وسطشان، وسط بحثهایی که پیش از آنکه شروع شوند میدانم که طوفانی در راه است، خنده ام میگیرد.
باد میوزد و به دختر بچهای که دنبال این مغزهای شبیه فندق اما بزرگتر میگردد لبخند میزنم و میگویم: هیچی ِ هیچی، که یعنی دیگر مغز چیزی شبیه فندق اما بزرگتری وجود ندارد.
از ترکیب خشم من با زیباییِ آفتابِ آرامِ خوابیده بر دیوارهایِ سفیدِ زیبای شهر، بر خندههای زنهای زیبا، مردان خشنود، کودکان دوچرخههای بدونِ رکابسوارِ این شهر، آوارهی خونینی به دست میآید؛ هر چه تلاش میکنم خودم را بقبولانم به این زیباییها، هر چه لبخندهای گل و گشادتری میزنم توی چشم این آدمها، بیقوارهتر میشود این ترکیب.
-من درد مشترکم، مرا فریاد کن
+ فریاد کن، اما خشمت را در میدان جا بگذار.
زدم بیرون از خانه، دلم نخواست که برگردم، به خودم قول دادم به جاده نرسیده اشکی نریزم. جاده را که رد بکنی مزرعهها شروع میشوند، مزرعههای وسیع سبز پاییزی، صیفی جات، همهچیزجات، صدای تراکتور دیوانهی خوبی میکُنَدَت. از جاده که عبور کنی شهر انگار تمام میشود، برق آفتاب وحشی زد توی سرم، دو تا شلوار، کاپشن، هدبند و باد سرد پاییزی همراه با برق آفتاب، همراه با تصاویر دوری از شیروانی های قرمز، هرچه بود فقط برنگشتن بود و این را هم نمیتوانستم.
دوبار سگ لنعتی دنبالم کردهاست و صاحب خوشحالش فقط داد میزند که ندو، لنعتی فکر نمیکند آدم اگر نترسد که فرار نمیکند، دیگر چقدر چشم توی چشم ترسهایم بمانم، چقدر با چشمهای باز بخوابم، چقدر از ترسهایم نترسم، چقدر شبانه میم مهربانم را از ترس صدا بزنم، شاید از سگ نمیترسم، شاید از سگ هم نمیترسم. شاید ادای ترسیدن در میآورم، درست مثل وقتهایی که رقتبار میشوم و میخندم، درست مثل وقتهایی که دلم برای خودم میسوزد و میخندم، درست مثل وقتهایی که عصبانی میشوم اما میخندم، درست مثل وقتهایی که حقیقت را به کمک او آشکار میکنم و میخندم، درست مثل وقتهایی که لایه لایه گرد و غبار را از حقیقت تصمیمها و رفتارهایم به کمک او کنار میزنم و اشکم در میآید و میخندم، بعد از من میپرسد که چه حسی دارم، و من میگویم خشمگینم، میپرسد که: پس چرا میخندم؟ میگویم عصبانی هستم میپرسد: پس چرا میخندم؟ و من میگویم ببخشید که نام حسّم را نمیدانم و همین نمیدانم که تمام میشود دوباره با گریه میخندم و میپرسد میخواهم به سراغش بروم یا نه.
و من اکنون گریهام بند نمیآید، منظره بینهایت زیباست، این تصویر آفتاب و کوههایی که طبیعتش دارد پاییزی میشود.
سگهای... سگهایشان آرامش را از من صلب میکنند، صدای خندهی صاحب... صدای خندهی صاحبش حالا که به دورتر رسیده است تمام میشود.
یادم میآید اینجا رودخانهای بود و پلی که به تازگی ساختش به پایان رسیده بود. تصمیم داشتم بروم همانجا بنشینم و اشکهایم را همراه با تصمیمهایم به آب بسپارم. اما عجیب اینکه از آب، رودخانه و پل هیچکدام خبری نیست.
شیدایی خجستهام از من ربوده شد آقای براهنی
شاید دلم میخواهد نقاش بشوم.
باید برگردم، هرچند میشود باز هم مقداری به تاخیرش انداخت، میشود به بازگشت فکر نکرد، به رخوتِ [...]، به سنگینیِ [...]، به قلب فرسودهام.
آه احترام، احترامی که [...]، احترامی که باید گذاشت.
به خودم گفتم چه اصراری دارم برای صحبت، برایِ... تو فکر کن من هم دستهایم را گیومهوار بالا آوردهام وقتی کلمهی پرسش را توی عبارت برای «پرسش» ادا میکنم. چه مرضی ست. آمدهای نشستهای در آرامش طبیعت همراه با ناآرامی سگها، به نقاشی، آبرنگ و مدادرنگی فکر میکنی، ذهن ناآرامت را رها میکنی، فکر میکنی هیچگاه نبودهای. حتی فکر کردن به اینکه ممکن بود دوباره مقایسه ای شکل بگیرد، ممکن بود دوباره سکوتی فضا را پر کند، ممکن بود دوباره نتیجه بیحرفی و بیاشتراکی و قیاسهای عجیب و غریب شود آرامش لحظهات را برمیگیرد.
میخواهم نقاش کوچکی بشوم سلطان.