نهـــــــــان

سایه‌ی خویش هم، نهـــــــــان خواهم...

نهـــــــــان

سایه‌ی خویش هم، نهـــــــــان خواهم...

سر قبر گاوس یا خنده غمگین‌ترم می‌کند آقای بختیار علی!

آفتاب آفتاب دوباره آفتاب

میزان لذت بردنم از این فصل دیوانه کننده است، لباس های گرم؛

شاید فکر کنی شوخی می‌کنم، خسته شدم از توضیح اینکه کجا هستم، همان پارکی که پارک هم نیست، بالاتر از مرکز خریدی که مرکز خرید هم نیست، آن‌طرف‌ترِ شهرداری که بله شهرداری به آن معنایش هم نیست؛ آخرش گفتم سر قبر گاوس، و واقعن نیمکتی آن‌طرف‌تر از قبر گاوس هست که آنجا با لباس های گرم و دو تا شلوار نشسته‌ام زیر آفتاب و ذهنم را توی گوشی‌ام خالی می‌کنم.

لبخند می‌زنم، نشانه‌ای از شعور و ادب هم حساب می‌آید. توی دلم می‌گویم نباید همه بفهمند در تو چه می‌گذرد، نباید این‌ها فکر کنند ما آدم‌های فسرده‌ای هستیم. بگذار قشنگی‌ها را توی چشمشان بکنم، و البته همه می‌دانند همه‌ی فروشنده‌ها لبخند می‌زنند، همه‌ی نان‌فروش‌ها لبخند می‌زنند، همه‌ی کارمندانی که کارشان یک جوری به حل مسائل تو گره خورده‌است هم لبخند می‌زنند، لبخند دروغ عجیبی ست.

البته من دریافته‌ام که صاحب خنده‌های مضحک عصبی هم هستم، دوباره و بله چندباره می‌پرسد چه حسی داری؟ می‌گویم خشمگینم، می‌پرسد که پس چرا می‌خندم. می‌پرسد که چه حسی دارم؟ می‌گویم عصبی نیستم، عصبانی هستم، می‌پرسد که پس چرا می‌خندم؟  می‌پرسد که چه حسی دارم؟ با ترکیب اشک و خنده می‌گویم نمی‌دانم چه حسی دارم، می‌گوید نمی‌دانی، باشد؛ اما باز می‌پرسد پس چرا می‌خندم.

عجیبِ عجیب است، وسط بحث‌های منطقی، وسط بحث‌هایی که خونم به جوش می‌آید وسطشان، وسط بحث‌هایی که پیش از آنکه شروع شوند می‌دانم که طوفانی در راه است، خنده ام می‌گیرد.

باد می‌وزد و به دختر بچه‌ای که دنبال این مغزهای شبیه فندق اما بزرگ‌تر می‌گردد لبخند می‌زنم و می‌گویم: هیچی ِ هیچی، که یعنی دیگر مغز چیزی شبیه فندق اما بزرگ‌تری وجود ندارد.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد