نهـــــــــان

سایه‌ی خویش هم، نهـــــــــان خواهم...

نهـــــــــان

سایه‌ی خویش هم، نهـــــــــان خواهم...

دلم عجیب هوای ِ تخت ِ فولاد کرده‌است...


آدم ها با صدای زنگ ها،

 با صدای سووت ها،

 با صدای ناقوس ها،

 "بیدار" می شوند.
بیا به تخت فولاد برویم؛
سر بر همان سنگ ِ قبر معروف بگذاریم و بخواب رویم
تا تنها وقتی بیدار شده باشیم که بدانیم:
 رویاهای دیروزمان را در بیداری ِامروز زندگی خواهیم کرد.

 


پی‌نوشت: به اصفهان بروید و وقتی اطمینان داشتید که مغرب ِ مسجد امام و شب ِ میدان  ِ نقشه جهان را از دست نمی‌دهید به تخت فولاد بروید، آرامگاه ِ بهشتیانی ست که آدم را آرام می‌کند.
)
قضیه‌ی این چند خط نوشته هم مربوط به آرامگاه ِ مرحوم - شاید بابارکن‌الدین بود - در تخت فولاد؛ امّا می گفتند نیّت می کنید و گوش بر سنگ قبر می‌گذارید، اگر صدای سوتی شنیده‌شود، نیّت، آرزو یا هر چیز ِ دیگری که نمی‌دانم چیست برآورده می‌شود     ! :-)

پشت عقربه‌های ساعت خودش را پنهان می‌کند، زمان، به عقب بر می‌گردد.


برف ِ زمستان ِ همان سال‌های ِ دور
یا انتظار ِبهـــار ِ هنـوز‌ نیامده بعد از عبور ِ این همه سال!
فرقی نمی‌کند،
هر دو
پیــــر خواهندکرد همه‌ی عاقلان ِ دیوانه‌ای را
که تنها،
مفهوم ِ زمان را گم کرده‌اند؛
انتظار می‌کشند ولی؛
عبور ِ ثانیه‌ها را با ساعتی می‌سنجند

که همان سال‌ها
به خواب ِ زمستانی رفت.

ز گریه مردم ِ چشمش نشسته در خون است.



و چشمانش شب ِ آسِمان ِ پیش از برف است.

فردا کسی به قطب خواهد رفت و خواهی دید
که از آن دو کاسه‌ی خون
برف؛ خواهد بارید.





---
حافظ: ز گریه مردم ِ چشمم نشسته در خون است/ ببین که در طلبت حال ِ مردمان چون است

ده و ده دقیقه‌ی روز ِ دهم؛ (برای طنین ِ سحر)

نمی‌دانم از کجا شروع شد، از همان روزهایی که چشمم تنها به دنبال یافتن ِ نشریه‌ای بود یا همان روزها که فکر می‌کردم هر روز از این سر ِ دانشگاه تا آن سرش باید نشریه و آدم‌های مناظره‌گر! ببینم، از همان روزهایی که به جز ساعت ِ مناظره‌ها‌ی رویِ بُردها چشمم نه چیز ِ دیگری می‌دید و نه چیز ِ دیگری می‌خواند. شاید از همان روزهایی شروع شد که با دیدن میز نشریه جلو آمدم و چهار تا چهار تا کندوهایِ جدید و قدیمی خریدم، شاید بعد تـَرَش از 16 آذر ِ همان سال، از همان 27 و 28 ِ  چند روز بعد از همان 16 آذر،  از همایش ِشمعی که مُرد! اصلن از چند ساعت بعد‌تـَـرَش که 4 نفری به کوچه‌ی الهه رفتیم شروع شد، شاید هم شروع نشد با همه‌یِ این خاطره‌ها ادمه پیدا کرد، دوستی ادامه پیدا می‌کند، انگار که جاده‌ای کشیده‌باشند و انگار که راهی باشد بی‌انتها. امّا این روزها هربار که این قصّه‌ی شروع و پایان ِ بی‌انتها را دوره می‌کنم راه و جاده‌های دوستی ِ چند‌ساله از تهران خارج می‌شود و کسی یک راه ِ مستقیم را می‌گیرد و می‌رود و ناگهان به مهدی خوانی! که می‌رسد مستقیم‌تر ادامه می‌دهد و راستش را که بخواهی به در ِ سبز و کرمی که می‌رسد نه می‌ایستد و نه پیاده می‌شود، نگاه می‌کند و فقط با کوله بارِ سنگین‌تری از خاطرات برمی‌گردد. خاطرات! به نقشه هم که نگاه می‌کنم بیشتر از حدِّ ِتصوّرم به نظر می‌رسد. آدم هم "پا"ی  پیاده‌روی می‌خواهد و هم "هم‌پای" پیاده‌روی، هم‍پایت که سفر کند، پایش را هم که داشته باشی دلش را دیگر نداری. دو تا انگشت اشاره و بغلی‌اش! را می‌گذارم روی نقشه، رد ّ ِپاها جلو و جلوتر می‌روند و آرام آرام از پارک تا میدان را رویِ نقشه گز می‌کنند، راه می‌روند و  با ثبتِ ردّ ِ عبور ِ دو دوست بر نقشه، تاریخ را به جغرافیا پیوند می‌زنند.
اصلن بیا دوباره بخندیم، درست وسط ِ صحن،  بیا و دوباره بر بادَش بده! تا خنده‌هایمان قاطی شوند و بهت ِ مرد ِ کارگر گره بخورد با خنده های ما و بعد... بعد خاطره‌هامان را باد با خود ببرد. دلم برای همه‌ی خنده‌هایِ از ته ِ دل، برای همه‌ی گریه‌هایِ از ته ِ دلمان تنگ می‏‌شود. دلتنگی متن نیست، دلتنگی حاشیه است. اما حاشیه ها متن ِ زندگی‌اند حاشیه در متن زنده می‌شود و حالا در سرتاسر ِ این متن زندگی می‌کند.  
 راستش، بچه که بودم فکر می‌کردم خارج اسم ِ کشوری ست، نمی‌دانم چه قدر طول کشید تا فهمیدم آدم‌ها به همه‌ی کشور‌های ِآن طرف ِ مرز خارج می‌گویند. امّا بعد از این همه سال تازه این‌روزها ست که می‌فهمم چرا همه‌ی آدم‌ها آن سال‌ها اسم ِ تمام ِ کشور‌هایِ دنیا را خارج گذاشته‌بودند. وقتی رفیقت سفر کند فرقی نمی‌کند به کجا، به مسافت‌هایی دور، به کیلومترهایی که نمی‌دانی چه قدر، خلاصه که روز ِ رفتنش که از راه برسد تو هم نام ِ تمامِ کشورهایی که می‌شناسی و نمی‌شناسی را خارج می‌گذاری، خارج یعنی همان جایی که میزان ِ دوری اش را با مقیاس ِ تعداد ساعت‌هایِ درتاخیر و تعداد دورهایِ رفته‌یِ عقربه‌یِ ساعت‌شمار  می‌سنجی. یک روز می رسد که فاصله ها با کیلومتر، نه! با تعداد ساعت هایِ درتاخیر سنجیده می‌شوند، همان روز نام ِ تمام ِ خاک های آن طرف ِ مرز برای تو هم خارج می‌شود، همان روزی که حتّی یک تفاوت ِ ساده در حرف هم هیچ کجای جهان را به ایران بدل نمی‌کند.

این روزها فاصله هم فاصله می گیرد و حتّی از کنترل - شیفت -2 کاری برای کم کردن ِ این دوری ِ کلمه ها ساخته نیست، کاری برای کم کردن ِ این فاصله ها. کلمه   ها  و حرف ها  بیش تر  و    بیش      تر  از هم    ف ا ص ل ه می گیرند. امّا... ما یک روز از همین روزهای فاصله، از همین روزهایی که نیستی دوباره به کوچه ی الهه می رویم و دلتنگی هامان را و روزهایِ با تو را درکنار مادر ِمهربانت دوره می کنیم. باید چشم که روی هم بگذاریم روز دیدن ِ دوباره رسیده باشد.

(...)! (...)! رفیق ! خدانگهدارت.



_____

پی‌نوشت1: وطن
کسی‌ست که زبانت را می‌فهمد
یک روز امّا گذرنامه می‌گیرد
و می‌مانی چه‌کنی؟
با اشک‌هایی که پرواز هیچ هواپیمایی را
به تأخیر نینداخته‌اند/ لیلا کردبچه

پی‌نوشت2: رفتن علت نیست
معلول تمام ماندن‌هایی‌ست که گوشه‌ی اتاق فرسوده می‌شوند
از کسی که می‌خواهد برود
نباید چیزی پرسید
هر کس که پا دارد می‌رود/ رسول یونان

پی‌نوشت3: هواپیما بلند می‌شود
کمر مرا تا می‌کند
می‌گذارد گوشه‌ی چمدان تو

از آن بالا
شبیه مورچه‌ای می‌شوم
که دست‌های کوچکش
نمی‌توانند
دستمال عظیم خداحافظی‌اش را تکان دهند/ سارا محمدی اردهالی