نهـــــــــان

سایه‌ی خویش هم، نهـــــــــان خواهم...

نهـــــــــان

سایه‌ی خویش هم، نهـــــــــان خواهم...

دریا.



در دست‌هایت دست‌های دیگری بوده‌است

آغوشِ تو هم‌ساقه با نیلوفری بوده‌است


بی‌راهه‌هایِ موج‌گون بر رود و بر مرداب

چون جای ِ آغوش کسی در بستری بوده‌است


مرداب بودن کار صعبی نیست وقتی که

هم‌خوابه‌ات نیلوفر افسونگری بوده‌است

***

از ذهن پرتشویش دریاها بپرهیزید

در ذهن دریاها، زن ِ خوش‌باوری بوده‌است


امّا شتک بر صورت ِ زن می‌زند دریا

در هر سرانگشتی ز موجش خنجری بوده‌است


دریای ِ وحشی از سفر برگشته‌است آرام

این‌بار در دستان ِ سردش پیکری بوده‌است


دیگر نمی‌خواهد مرا دریای ِ خویش‌آزار...

شاید به دنبال زن ِ شاعرتری بوده‌است



پینوشت:

کارش به طغیان می کشد رودی که یک سد، راه وصالش را به دریا بسته باشد/

اما اگر دریا نخواهد رود خود را... اما اگر رود از دویدن خسته باشد... (رویا باقری)