نهـــــــــان

سایه‌ی خویش هم، نهـــــــــان خواهم...

نهـــــــــان

سایه‌ی خویش هم، نهـــــــــان خواهم...

گلی کبود

 

به یاد دندان‌ها، به یاد ناخن‌ها، به یاد پرهایم، 

گلی کبود شکفت، شکفت و گفت: سلام! شکنجه‌گرهایم!

هزار سر دارم، هزار سودا نیز، ولی خدای عزیز،

 میان این همه چیز، حواله می دهم به دردسرهایم

میان رویاها و چینه‌دان خودم، مدام در سفرم،

 چونان که در سفرند، گلوله‌ها بین من و سفرهایم  

سلام شلیک تفنگ تنهایی، سلام حجله‌ی شب 

که ریسه‌هایت را، به خاک می ریزی به یاد پرهایم

سلام تنهایی، که دور می‌کنی‌ام از این جماعت کور،

 چه می شد از این دور، کشان‌کشان ببری به دورترهایم

هزار دفتر را به آب دادم رفت، منی که هیچ زمان

 نه از خودم آبی به جوی مردم ریخت نه از هنرهایم

عمارتی کهنم که نور نور که هیچ، هوا هوا حتی،

 بر اندرونی من، نمی‌شکافد از شکاف درهایم

سلام پرسش‌ها، سلام پاسخ‌ها، سلام بایدها، 

سلام شایدها، سلام امّاها، سلام اگرهایم

سلام ای غم‌ها، که از شما در من، گلی کبود شکفت،

 گلی که گفت: سلام! سلام بر همه ی شکنجه‌گرهایم!

 

از:حسین صفا

 

این را در خواب برای کسی می‌خواندم، چه کسی بود؟ فقط در خواب می‌دانستم. تحت تأثیر قرار نگرفت و گفت حالا آنقدرها که فکر می‌کرده خوب نخوانده‌ام. مچاله می‌شوم در خواب. شرم غمگینی به سراغم آمده بود. 


بعدنوشت:

و مثل کودکی که سرانجام فهمیده است

تمام آنانچه در تاریکی‌ست

همان‌هاست که در روشنایی‌ست،

به خیانتِ دست‌های تو فکر می‌کنم

که تمام این سال‌ها

چراغ‌ها را

خاموش نگه داشته بودند.

 

از: لیلا کردبچه

 

آینه (2)

از آینه پرسیدم نام نجات‌دهنده‌ام را؛ و من در گور خفته بودم خانم فرخزاد!

آینه (1)


درون آینه‌ی رو‌به‌روی چه می‌بینم آقای منزوی؟