ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | |
7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 |
14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 |
21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 |
28 | 29 | 30 |
سلام
سال، نو شده است. شُستم رُفتم روز آخری، سال نو شده است، و اولین سال ِ اینگونه بودن است. تا بهار دلنشین را توی گوشم گذاشتهام ، ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن. آفتاب تابیده است توی صورتم، روی کی برد، دلم میخواهد زنگ بزنم، ببینمشان، سال نو شدهاست، به این فکر میکنم که آدم باید چه شبکهای را ببیند، و آخر شبکهی مسخرهای را به توافق میرسد! دارم از اول اول سال غر میزنم، غرهای تلمبار شده، علاقهای به شنیدن سخنرانی مسخرهی هرساله و نامگذاریهای تکراری آبکی نداشتم، آمدم نشستم پشت میز آفتابگیرم، آقتاب میخورد روی پیراهن چهارخانهی قرمزم، پاپوشهای چهارخانهی قرمزم را پوشیدم، سنبل خریدم و این شاید کاملترین سفرهی هفتسینم باشد. حالت دفاعیام نوشتن است. تازه فهمیدهام. دلم که میگیرد، ناامید که میشوم، ناامید که میشوم از ساختن لحظههای خاطرهانگیز، میآیم مینشینم پشت همین میز، اینجا دود در خانه ممنوع است و تا بیایی با دست آن لامصبها را بپیچانی، حوصله از تو عبور کردهاست. حالت دفاعیام نوشتن است و مثل همان روز که مادرجون رفت و آمدم نشستم همینجا. حالت دفاعیام نوشتن است و از رفیقی خواسته بودم بخواهد که ننویسم. تا بهار زندگی با من بیا آرام جان. خواب میبینم، خواب، از خواب میپرم و چشمهایم را که باز میکنم یک جفت چشم خیره به خودم را میبینم. آخرین حالت دفاعیام صدا زدن م مهربانم است، وقتی صدایش میزنم... به خودم که میآیم میبینم آه سال پشتیبانی، سخنرانی تمام شدهاست. میروم.
گریه نمیدهد امان آقای ابتهاج.