نهـــــــــان

سایه‌ی خویش هم، نهـــــــــان خواهم...

نهـــــــــان

سایه‌ی خویش هم، نهـــــــــان خواهم...

چهار نقطه


باز باران یاد ِ او هرگز نیاور دوش را

می‌خورد افسوس ِ آن آغوش ِ بی‌تن‌پوش را


هی حسادت می‌کند وقتی نوازش می‌کنی

گیسوان ِ دختری با شانه‌ی ِ مدهوش را


شیشه‌ها را شسته‌ای و او ولی "ها" می‌کند

تا نبیند رفتنش در یک شب ِ خاموش را


دست در دست ِ نسیم و گیسوانش توی ِ باد

باد حالا می‌برد هر سایه‌ی ِ مغشوش را

*

نه، نترس! امشب کسی تنها نمی‌ماند رفیق!

صبح ِ خیلی زود ِ فردا، تو، دو هم-آغوش را...


...


ما دل سپرده‌ا‌یم به تماشاى ِآب‌ها

بعد از وقوعِ حادثه در بین ِ خواب‌ها


مانند ِ سنگ‌ریزه در آغوش ِ راه‌ها

غرقیـم در حقیقت ِ تلخ ِ سراب‌ها


در دوردست ِ دست ِ تو بن‌بست مى‌شوند

این گیسوان ِ شب‌زده در پیچ و تاب‌ها


در خواب‌هاى ِ صادقه هم پرسه مى‌زنى

در گرگ و میش ِ بین ِ شب و آفتاب‌ها


هر دم به هر پیاله نظر مى‌کنى و بعد

لبریز مى‌شود قدح از التهاب‌ها


هم جام, هم صراحى و هم هر چه هست و نیست...

مستــند از نگاه ِ تو حتّى شراب‌ها


امّا ز چشم‌هاى ِ تو باید پناه برد

آخر به این قوافى ِ در احتجاب‌ها...



پى نوشت: گیجند از تلاطم ِ خون تو رودها

مستند از تلفّظ ِ نامت شراب‌ها / قربان ولیئى, ترنّم ِ داوودى ِ سکوت.