ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | |
7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 |
14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 |
21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 |
28 | 29 | 30 |
دارم کتابها را تویِ مکان ِ جدیدشان جاسازی میکنم. یکییکی جدایشان کردهام. کتابهایِ هر موضوعی را رویِهم وسط ِ اتاق چیدهام. به شعرها رسیدهام. کم استفادهترها را به دیوار چسباندهام، با دست محکم نگه داشتهام تا بقیه را هم با هر ترفندی که شده تویِ همین طبقه جایشان بدهم. شاملوها را میگذارم. به اخوانیات ! می رسم، دست و دلم به کار نمی رود.باور کنید کتابها هم روح دارند. کتابها هم درکِ همسایگی ! دارند. شفیعی و فروغ و گلسرخی و ... را میخواهم بگذارم و بروم اما نمیشود. توی دلم آشوب میشود. اخوان سیبیلهای دورهی جوانی را تاب میدهد، ابروها را در هم میکشد و مثلن میخواهد این نگاه ِ مرموز ِناجورِ زیر چشمی را که گاهی نثار ِ من می کند و گاهی غرولند کنان نثار ِ همسایه را کسی نفهمد. همسایه شاملوست، بر صندلی تکیه زده سیگاری آتش میزند و "فسخ ِ عظیمت ِجاودانه"(!) دارد پروانهوار بر گردش میچرخد.
شاید این غلیان ِ احساسات ِ درونی از همان خاطرههای چند روزِ پیش نشات گرفتهاست.از زبان ِ الف شنیدم که میگفت دکترشفیعی (کدکنی) یا در کتاب و یا در کلاس ها(راستش یادم نمی آید که این را در "اندر احوالات و مقامات ی م. امید" خوانده باشم.) تعریف کرده اند که اخوان از میهمانان ِ همیشگی خانهیشان بودهاست. میآمده و مینشسته و سیگارها آتش میزده، میخوانده و میگفته و طبعن و نهایتن هم میرفته... اما نکته همین سیگار پشت ِ سیگارهای (بماند که با سیگار پشت ِ سیگار نمیشود که یاد شخصی به جز "سایه"ی نازنین افتاد.) جناب اخوان است.میکِشیده و آن خاکسترهای... آن خاکسترها را در هر نقطه ای که فرود میآمده، رها می کرده. بنا به این رفتار و سکنات، دکتر هم به منظور ِ کمک به فرشته خانوم (طبعن همسر ِ مکرمهی ایشان.) هربار، قبل از ورودِ اخوان به منزل، در هر نقطه ای از خانه، زیرسیگاری تعبیه میبینند. یک روز میرسد و دکتر از در وارد میشود؛ احوالات ِ اخوان را از فرشته خانوم جویا میشوند. می گویند که: تازه رسیده، فلانجا نشسته است، سیگاری آتش زده، متتظر است. دکتر هم میروند... حال و احوالی می کنند... چشم، روز ِ بد نبیند... جناب ِ اخوان در بین دریای کتاب های استاد "دشنه در دیس"ِ شاملو را برداشته است. پکی بر سیگار می زند و بعد، خاکسترها را دُرُست... خاکسترها را دُرُست بر این کتاب ِ مفلوک ِ دشنه در دیس می تکاند.
حالا شما بگو؛ من، چرا باید این به خون ِهم تشنگان ِمرحومشده را بعد از این همه سال دوباره با هم روبه رو کنم؟
از جادههای رو به تزلزل عبور کن
هر شب به ذهنهای پریشان خطور کن
ای انعکاسِ آینهها، در نگاههات
از احتجاب ِ آینه، بگذر، عبور کن
بیرون بیا تو از در ِ میخانه هوشیار
در مستی ِ شبانهی بی ما قصور کن
محصور مانده در ظُلُماتیم و راه نیست
ما را بسان ِ ماه، بیا، غرق ِ نور کن
هم سر به زیر و رند، نظرباز و عاشقیم
ما را ازین تقابل ِ رندانه دور کن
*
محضِ رضای این غزل آقا فقط، شبی
بنشین و بیتهای مرا جفت و جور کن
گاهی به شعرِ شاعرِ دیوانه سر بزن
اندیشههای سر به هوا را مرور کن...
پی نوشت: سیزیف.ه ِ نازنین یک غزلی دارد :
"من مرزهای فاصله خیزم ، نگاه کن. / این خط نشان تو ست عزیزم ، نگاه کن "
فقط دوست داشتم مطلع ِ من هم این باشد... : " از مرزهای فاصله خیزت عبور کن...