نهـــــــــان

سایه‌ی خویش هم، نهـــــــــان خواهم...

نهـــــــــان

سایه‌ی خویش هم، نهـــــــــان خواهم...

تیک‌ها؛ بیدارْخواب ِ این شب هارم*رفیق ِ من

شاید به اشتباه، اما نوشته بودم که نام سرخپوستی‌شان فاطمه بود و محمود. نام سرخپوستی‌ام سنگ قبر آرزو ست،  وقتی آرزوی داشتن بدیهیات را به دلم می‌گذارد. دل‌چرکین که می‌شوم توی سرم این‌طور زمزمه می‌شود: سنگ قبر آرزو کو؟ سنگ قبر آرزو ک‍ـــو؟


* : از دکتر شفیعی کدکنی

پی‌نوشت:

می‌دانم پیش از آنکه تو بگویی

حدس می‌زنم

که خواهی گریخت

التماس نمی‌کنم

از پی‌ات نمی‌دوم

اما صدایت را در من جا بگذار


می‌دانم

که از من دل می‌کنی

راهت را نمی‌بندم

اما عطر موهایت را در من جا بگذار


می‌دانم

که از من جدا خواهی شد

خیلی ویران نمی‌شوم

از پا نمی‌افتم

اما رنگت را در من جا بگذار


احساس می‌کنم

تباه خواهی شد

و من خیلی غمگین می‌شوم

اما گرمایت را در من جا بگذار


فرقش را با حالا می‌دانم

که فراموشم خواهی کرد

و من

اقیانوسی خواهم شد سیاه و غم‌انگیز

اما طعم بودنت را در من جا بگذار


هر طور شده خواهی رفت

و من حق ندارم که تو را نگه دارم

اما خودت را در من جا بگذار


از عزیز نسین