ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | |
7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 |
14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 |
21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 |
28 | 29 | 30 |
حس ِاینکه از خواب بعدازظهر بلند میشوی، تاریخچهیِ شهرآورد را کوریکوری نگاه میکنی
تا بالاخره مردمک چشمت به حالت عادی بر میگردد. بعدش دستت را دراز میکنی و عینک
میزنی تا بشود که رقیب را از رقیب تشخیص دهی. امّا در همین عصرها, در همین
غروبها, با همین شبهایِ عاری از یازده و پانزده دقیقهها چه میشود کرد؟ در همین
فکرها ناگهان قندی در دلت آب میشود! انگار که دیدن ِ کتاب ِ خواندهشدهی
ِ زیر مبل که قبل از خواب خواندهای و آنجا گذاشته ای بارقه است برای دلخوشیهایِ
وحشتناک کوچک.که اگر نبودی چه میشد کرد با این تموزهایِ طولانیروز... ؟
متشکرم
از شما "آقایِ صدر"! شاید تا به حال این طور تلخ، پایان گرفتن ِکتابی در دست را ندیده بودم. تا
به حال نه، امّا مدّتهایِ زیادی گذشتهبود از آنکه کتابی تمام شود و دوباره بروم
اوّلِ فصل ِیکیمانده به آخر -که آخرین فصل خوانده شدهاست - و دوباره
بخوانمش. دوباره و دوباره. اینکه پشتِ جلد را دوباره بخوانم، اینکه هی کتاب را توی دست بگیرم و
بترسم فراموشم شوند همهی آنچه را که در همین کاغذها خواندهام. برمیگردم فهرست را
از سر تا پا میخوانم، میروم و ورق میزنمشان. کتاب را انگار که در قلبم گذاشتهام،
میخواهم که در قلبم بگذارمش.
متشکر از
شما اقای صدر! به خاطر آرامش، به خاطر هیجان، به خاطر تمام تناقضهای زیبا و زشت. به خاطر تمام شدن ِ ناگهانی
با آندرس اسکوبار، به خاطر ِسنگینی ِسکوت ِپایان. به خاطر بخشیدن ِاحساس ِآرامش در شبهای
بیدار ِبعد از مشغولیتها بعد از دلمشغولیها. به خاطر یک جور دیگر دیدن و نوشتنَش،
به خاطر یک چیز ِدیگری را هم دیدن و نوشتنَش. به خاطر نوشتن همهی تصاویر ِندیده، همهی ِتاریخ ِنشنیده، به خاطر تکرار ِتکرارناشدنیها،
به خاطر اجازهی ِلمس ِهمهی ِشورها، همهیِ شعفها، همهیِ تحقیرها، همه ِ تعصّبها.
به خاطر تمامِ شبهایی که دویدن را، باختن را، بردن، شکست خوردن، شکست دادن را میشد
ندید و میشد خواند. به خاطر ِ آنکه میشود
مستطیلِ سبز را خواند. چمن را خواند. حرکاتِ توپ، چرخش، پاس، کرنر و واژههایی چون
"گل" را خواند. میشود بدون ِوقت ِپانزده دقیقهای به نیمهیِ دوم رسید.
میشود قهرمان را هزار هزار بار خواند- ذوقش را کرد-، میشود هزار هزار بار دروازهبانت
پنالتیها را بگیرد. میشود هزار بار یک بردِ سادهی ِمتعصّبانه را مرور کرد، میشود
از باختها گذشت، از سقوطها گذشت، از حذفها گذشت، از پنالتیهایِ به تیرخوردهیِ
قهرمانانت گذشت، میشود فرض کرد همیشه بودهاند، همیشه قهرمان، همیشه پیروز،
همیشه و
همیشه.
"متشکرم!"