نهـــــــــان

سایه‌ی خویش هم، نهـــــــــان خواهم...

نهـــــــــان

سایه‌ی خویش هم، نهـــــــــان خواهم...

امروز


برای بعضی‌ها، بعضی روزها مهم‌ترند، شاید مهم‌تر از روزهای مهمّ ِ دیگر. یک روز، مثل ِ امروز، مثل ِ دهم ِ رمضان‌ ِ امسال و هر سالی که رفته، هر سالی که شاید بیاید، برایم مهم نیست، برایم دیگرتر است. به این روز دل نبسته‌ام، فقط دلبستگی دارم.



پی‌نوشت‌: مردی در ِ سرای ِ یاری را زد و یارش او را پرسی کیستی؟ گفت: "من". گفت" برو، اینجا جای تو نیست. و آن دوست رفت و سالی دیگر بازگشت. وقتی در زد و بانگ ِ یار راشنید که پرسید کیست، گفت: "تو".

 از داستان های مثنوی‌ست که البته طبعن با این جملات ِ شسته رفته در پانویس‌ ِغزلیّات نگاشته شده.

شعری که در دهانِ من افتاد، این نبود

          کجا می‌رود ناگهــانی بـدون ِ علل‌ها

به آن جای دوری که نزدیک ِ آن لامحل‌ها


چنان کوه‌ها ساکن و ساکت و برقرارست

ولی بیستون بی‌قرارست بین ِ جبل‌ها


ببین! یک نفر قهرمان ِ خودش بود و خوش بود

ولیکن شکستش تو دادی درون ِ جدل‌ها


خودش را نهان می‌کند پشت ِ هر مصرعی تا...

نهان باشد از طعنه‌ها، طعمه‌ها و حیل‌ها


نخواندی کسی را شبی در میان ِ دعایت

بشعران کسی را شبی در درون ِ غزل‌ها




پی‌نوشت: عنوان از عبدالجبار کاکایی ست.

وقتی از یک متن ِ طولانی، - فقط - همین دو خطّش را - اینجا - می‌توانی بنویسی.

زندگی کردن چیزی نیست که بخواهی تحملّش کنی زندگی کردن یک نعمت است. زندگی کردن، زندگی را یاد گرفتن، آزموده شدن، تجربه کردن، موهبت‌اند.

 

پی‌نوشت 2!: دکتر شفیعی می‌گفت: "ببین دلت چی می‌گه همون کارو بکن، من بد ندیدم." راستشو بخوای، منم تا حالا ازش بد ندیدم.