نهـــــــــان

سایه‌ی خویش هم، نهـــــــــان خواهم...

نهـــــــــان

سایه‌ی خویش هم، نهـــــــــان خواهم...

شعری که در دهانِ من افتاد، این نبود

          کجا می‌رود ناگهــانی بـدون ِ علل‌ها

به آن جای دوری که نزدیک ِ آن لامحل‌ها


چنان کوه‌ها ساکن و ساکت و برقرارست

ولی بیستون بی‌قرارست بین ِ جبل‌ها


ببین! یک نفر قهرمان ِ خودش بود و خوش بود

ولیکن شکستش تو دادی درون ِ جدل‌ها


خودش را نهان می‌کند پشت ِ هر مصرعی تا...

نهان باشد از طعنه‌ها، طعمه‌ها و حیل‌ها


نخواندی کسی را شبی در میان ِ دعایت

بشعران کسی را شبی در درون ِ غزل‌ها




پی‌نوشت: عنوان از عبدالجبار کاکایی ست.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد