نهـــــــــان

سایه‌ی خویش هم، نهـــــــــان خواهم...

نهـــــــــان

سایه‌ی خویش هم، نهـــــــــان خواهم...

شعری که در دهان ِ من افتاد این نبود(4)


در محبس ِ سکوت پر از حرف ِ جاری ام

مانند ِ عصر ِ جمعه پر از بی قراری ام


چشمان ِ تو برای خودت، ای کسی که نیست!

جز خود ندیده‌ای تو در آیینه‌داریم


در پشت ِ آیینه‌ی شعرم شدم نهــــان

در واژه‌های ملتهب ِ استعاریم


در قحط‌سال ِ واژه و آب اشک ِ سر به زیر

می جوشد از دو چشمه‌ی ِ چشم‌انتظاریم


خورشید ِ چشم‌های ِتو کی می‌کند طلوع

ای آخرین بهانه‌ی ِ شب‌زنده‌داریم



شعری که در دهان ِ من افتاد این نبود(3)

 

وقتی که با نسیم هم‌آغوش می‌شود

اذهان ِ شهر ِ باکره مخدوش می‌شود


زانو بغل گرفته، نشسته کنار ِ خویش

اینگونه او برای ِ خود آغوش می‌شود


گم کرده خویش را به کجاها بَـرَد خیال

وقتی اسیر ِ خواب و تب ِ دوش می‌شود


گاهی قدم می‌زند او در خیال‌ها

امّا به زیر ِ پای ِ تو مفروش می‌شود


ای رفتنی‌ترین! کمی آرام‌تر بیا...

دارد عبور ِ گام ِ تو، تن‌پوش می‌شود


***

در زمهریر سرد ِ غزل‌های ِ من نمان!

این شعر تا همیشه فراموش می‌شود...