نهـــــــــان

سایه‌ی خویش هم، نهـــــــــان خواهم...

نهـــــــــان

سایه‌ی خویش هم، نهـــــــــان خواهم...

مانیفست یک جدایی


حرفی نمانده است فقط بگذار، سینِ سکوت سنگرمان باشد

یک قاب افتاده‌ی از دیوار، تصویر سیِ آذرمان باشد

دیگر غریب نیست که در ذهنِ، ذهن کسی خطور کند اینکه

این اشک‌ها و دوده‌ی سیگارت گرد و غبار پیکرمان باشد

من زجر و درد میکشم از اینکه، از احتمال اینکه فقط شاید

عشق آرزوی دور پدرهامان، تقلید کور مادرمان باشد

تقلید کور مادرمان هم هست، تشدید زخم ِ باورمان هم‌هست

این عشق: آشنای زجرآور وقتی فقط در سرمان باشد

حالا چراغ رابطه خاموش است، یادم تو را دوباره فراموش است

از این به بعد حواسمان باید به بوسه‌های آخرمان باشد

مرثیه‌خوان شبزده‌ای هستم، در راه مانده سرزده‌ای هستم 

اما دخیل بسته ام این بار این غم غم آخرمان باشد

از تو دلیل... نه... نمی‌مانم، صبر جمیل را... نمی‌دانم

باید وکیل را،چه می‌دانم، تنها خدا یاورمان باشد

من، چند جلد کتاب ولباس و نه... آورده‌ای نداشته بودم که

ابیات و این قوافی ناکافی، حق السکوت محضرمان باشد



پ.ن: نوشته‌شده به تاریخِ بسیار گذشته.

پ.ن: شعر را حیف کردن برای سرودن از جدایی از کسی که یکی را هم حتّی نشنیده باشد.