نهـــــــــان

سایه‌ی خویش هم، نهـــــــــان خواهم...

نهـــــــــان

سایه‌ی خویش هم، نهـــــــــان خواهم...

آه، تو به زندگی بازنخواهی گشت آقای صدر...


 امروز سِر شده‌ام، ذهنِ نابودِ آشفته‌ای دارم و صدای تو دارد گره می‌خورد با خاطراتِ خواندن ِکلماتِ فراموش‌ناشدنی. آه، من فقط دارم تاسف می‌خورم. آه من سِر شده‌ام توی آن پنج‌شنبه شب‌هایی که تو نجاتم می‌دادی، تو که "تصور می‌کردی"، "می‌اندیشیدی". امروز سِر شده‌ام و مسیر چهارساعته‌یِ نیامده‌یِ لیورپول تا لندن را تاسف خورده‌ام. تو به زندگی بازنخواهی گشت آقای صدر، دریغ از همه‌ عبارت‌هایی که نمی‌نویسی، دریغ از همه‌ی کلماتی که همنشینشان نمی‌کنی، دریغ از همه‌ی کلمه‌هایی که تکرارشان نمی‌کنی، دریغ از همه‌ی وقایعی که توصیفشان نمی‌کنی، دریغ از همه‌ی وقایع آینده که تو توصیفشان نخواهی کرد.

 

 راستش از صبح به آسمان تیره‌ی روبه‌رو خیره می‌شوم، احساس مدفون شدن کلماتی که می‌توانستند به چه زیبایی رخدادهایِ نیامده را بازگو کنند اذیتم می‌کند. مدفون شدن عبارت‌هایی در سهولتِ معنا، پیچیده و تنیده‌شده در زیبایی. راستش باورم نشد. از صبح که بیدار شده‌ام کلمه‌ها محدود شده‌اند. آب رفته‌اند و مرگ جانشان را گرفته‌است. مدفون شدنِ چنان صدایی، مدفون شدنِ چنان تکرارهایی، مدفون شدنِ چنان مکث‌های پرتکرار و پرهیجانی... آه شور ِزندگی! آه صدایِ ماورایی! آه متکلم ِکلمات ِجادویی! تو چرا سهم بیشتری نخواستی از این دنیای بی‌رمق؟ چقدر زشت و منحوس است آن نوار مشکی کج کنار آن تبسّم ِمغموم، سهم تو از دنیا چونان سهم ما از کلمات تو، چرا باید حالا، امروز، اینطور تمام شود. دربی به پایان رسیده‌است آقای صدر. تو چرا اینقدر ناباورکردنی تمام شده‌ای. بیچاره کلمه‌ها آقای صدر، کلمه‌ها بیشتر از ما حالا عزادارِ نبودنت هستند. فقدان عبارت ناچیزی ست در تاریخی که تو را نداشته باشد.