نهـــــــــان

سایه‌ی خویش هم، نهـــــــــان خواهم...

نهـــــــــان

سایه‌ی خویش هم، نهـــــــــان خواهم...

عق می‌زنم به روی تمام عقایدی...

دوباره درهای بسته و اشک و مغزی که دارد منفجر می‌شود. از شش جهت به انفجار می‌رسد، رگ‌های خونی، رگ های عصبی، اعصاب، عصب، گذشته، امروز، تغییر تو ،خاطره‌های منفورِ گذشته از آدم‌های نزدیک، همه اشک‌های داغی را از مغز سرم، از مغز استخوانم روانه روی صورت رنگ پریده از این کوید لعتی کرده‌اند. گذاشتم چند روزی بگذرد اصلن، گفتم حتمن درد مریضی ست. تپش قلب تکرارشدنی همراه با نبودن نفس، پناه بردن به هوای آزاد و رها و خنک، مه گرفته و پاییزی، تراس نه چندان کوچک، ترسیدن از مرگ، فشار آوردن قلبم که فکر می‌کنم هربار ده‌ها برابر می‌شود.

[...]

[...
...]

نیم سرم از آن ِ من نیست و مگر چقدر باید ظرفیت داشته باشم، مدت‌ها بود این‌طور با صدای بلند اشک و آه نداشته بودم. سرم گیج می‌رود و شنیدن صدای حاوی کلمات [...] خواندن ِ آن [...] دارد مغز استخوان سرم را می‌سوزاند.

کلمات منطقی،

شعر نجات‌دهنده بوده‌است و من وقتی این را می‌نویسم دستم را محکم روی سمت راست سرم توی موهایم می‌برم و فشار می‌دهم و تکان می‌دهم.

این مثال‌های امریکایی، آه تُف به مثال‌های امریکایی

 چه خوب که مجبور به توضیح بدیهیات در لابه‌لای این خطوط لال و خشمگین نیستم، مجبور به ریسمان کردن کلمات منطقی، حاوی پشتوانه‌های اصیل و معتبر، [که...]

 [...
...]

پیام فرستادم و هر دو خط یک بار نوشتم مراقب باش، پیام داد و نوشتش [متاسفانه شعرم نمی‌گیرد]. اما خاطرات دود و آتش همان سال‌ها را توی چند تا جمله نوشت، کاش ادبیات من هم به این سمت «اشکی شدن» نرفته بود، اما نوشتم: اشکی شدم. اما مگر غیراصیل‌تر از این دو کلمه برای توصیف حقیقتی شفاف‌تر از آن اشک‌ها هم وجود دارد؟


دوباره درد به پیشانی رسیده است و من ناتوانم ای خیابان، ای مرکز شهر، ای محل تجمع، ای زن.