نهـــــــــان

سایه‌ی خویش هم، نهـــــــــان خواهم...

نهـــــــــان

سایه‌ی خویش هم، نهـــــــــان خواهم...

چهار

میبینمت، هر لحظه در رویای حیرانی

اضغاث احلام است،خواب است و پریشانی


زنجیرها من بسته‌ام هر شب به رویاها

می‌بخشی‌ام؟ ناخوانده می‌آیند مهمانی


ترتیبِ تقویم و شب و روزم به هم خورده ‌است

پاییز و آبان می‌شود اینجا به آسانی


امشب پلنگ وحشی‌ام عزم قمر کردَست

می‌تازد او بر آسمان، بر قرص ِ نورانی،


می‌پیچد او بر‌خود، نمی‌داند کجا گم کرد

مجنون ِ مستش را در آن دریای طوفانی


چندین هزاران چنگ در من می زند فریاد

آهسته من را می‌برد هی سمتِ ویرانی


ـــــ

دیوانه‌ای دارد درونم شعر می‌گوید...

دیوانه‌ای دارد برایَت...نه...نمی‎دانی...

سه

داری طلوع مزمنِ ِ شبـوار می‌شوی

شاید غروبِ جمعه‌ی تبدار می‌شوی


تعبیر ِ عاشقانه‌ی عطّار بودیّ و...

معشوق ِ نا‌دیده‌ی اشعار می‌شوی


امشب پلنگ‌ها به شکار ِتو آمدند

مثل ِ غزال ِ خسته گرفتار می‌شوی؟


هستیّ و باز راه به جایی نبرده‌ام

وقتی به جای پنجره دیوار می شوی


اینجا گسل به واژه نشستست و باز هم،

پس‌لرزه‌های مبهم آوار می‌شوی


لرزیده باز این دل و دستم؛نگاه کن

چون مثل ِ عکس ِ کودکی‌ام تار می شوی


چیزی شبیه معجزه بودی و گاه گاه

آیا شبیه ِ قافیه تکرار می‌شوی؟

*

داری درونِ این غزل از دست می‌روی

شاید درون ِ این غزل انکار می شوی...