نهـــــــــان

سایه‌ی خویش هم، نهـــــــــان خواهم...

نهـــــــــان

سایه‌ی خویش هم، نهـــــــــان خواهم...

بدون عنوان

از صبح که بلند می‌شوم هزار احساس متفاوت دارم. معمولن از خانه‌ی مامانی یا از خانه‌ی شهر پدری بلند می‌شوم. شانسی بیاورم در آرامش، شانسی هم نیاورم معمولن با احساس عذاب وجدان دیرتر بیدار شدن و بیشتر خوابیدن و صبحانه‌ای آماده نکرده و دیگری صبحانه نخورده سر کار رفته بلند می‌شوم. شانسی بیاورم فرصتی داشته باشم تا با خودم کنار بیایم که کجا هستم. کجا فرود آمده‌ام. احساس می‌کنم هر شب هر شب این روح مسیر شهرهای کوچک خانه‌ی پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌هایم را طی می‌کند تا به اینجا برسد. تا خودم را پیدا کنم زمان زیادی می‌برد. هر روز صبح نیاز به زمان مکفی دارم برای پیدا کردن، شناختن و بازیافتن خودم. بازی اما تازه شروع می‌شود. حالا باید بدوم. بدوم دنبال کارهایی که اسمشان هیچ است [...] کارهایی که اگر آخر هفته بخواهم استراحت کنم، کمی بیشتر چشم‌هایم را صبح‌ها روی هم بگذارم اسمشان می‌شود مگر باقی روزها چه فرقی دارد برای من. من می‌دوم دنبال نامه از این و آن. دنبال آدم‌ها، دنبال کلاس‌ها، یک مشت کاغذ و کتاب و لپ‌تاپی قرضی اما ناب را کول خودم می‌کنم و راه میفتم. آه چه آفتاب زیبایی. آه چه فصل زیبایی. غم پنهانی سراغم می‌آید باعث می‌شود عکسی نگیرم. خودم را می‌رسانم می‌نشینم پای کار. احساس نبودن دوست در سالن مطالعه عذابم می‌دهد. ته‌ته مغزم دنبال کارش را می‌گیرد. می‌داند مشغول کار است، در ساعت کاری تماس نمی‌گیرم. منتظر می‌مانم تا عصر که به خانه آمده باشد. در عین حال با پیام‌های مرتبط و غیر مرتبط هم صحبتش می‌شوم. می‌روم سیگاری می‌گیرانم. می‌دانم مغزم نمی‌کشد. میکشم و حالم بد می‌شود و تنهایی گریبانم را می‌گیرد. هر بار می‌پرسم این چه نیازی ست که بعد از آرامش اینطور در تنهایی به خودم می‌پیچم. باز چند ساعتی ادامه می‌دهم. به این دل خوش می‌کنم که تازه واردی جای انداختن ته‌سیگار را از من می‌پرسد. در راه خانه‌ام. تماس می‌گیرم. آرامش صحبت با شما. آرامش و خنده با شما معنا پیدا می‌کند. در عین حال قطع می‌کنم. سیگاری می‌گیرانم. سرم سنگین می‌شود. قلبم سنگین می‌شود. دراز میکشم. تماس میگیرم. قطع می‌کنم. راهی باشگاه ورزشی می‌شوم. به خودم می‌قبولانم که رفتن به باشگاه را خودم می‌خواهم. در راه تو را میبینم. خیالم راحت میشود. در باشگاه در بندر تهران قسمت صد و هفتاد و چندم را که ع ِ ز برایم فرستاده پس از هفته‌ها گوش می‌دهم. با عروس قصه می‌دوم. راضی می‌شوم. ادامه می‌دهم. و به عِ ز فکر می‌کنم، غصه‌ام می‌شود. آخر با تو چه می‌شود کرد. چرا باید باز دوستی‌ها بپاشند. به تو فکر می‌کنم و پیامی نمی‌دهم. عرق می‌ریزم. [...]. سبک می‌شوم. تازه می‌شوم. خجالت زده نمی‌شوم. آه سبکی جان تازه‌ای می‌دهد. پیام‌های خوانده نشده.ایمیل‌های نزده‌ افراد منتظر، پیدا کردن فرد مناسب. نوشتن ایمیل‌ها و باقی ماجرا خواندن برای امتحان، خواندن برای امتحانی دیگر. دغدغه‌های تو در پشت تمام تصمیمات و احوالات من حضور دارد. سد راه من. و حالا شب. نور سوپر مارکت نزدیک باشگاه‌. سکوت و آرامش، اشک. و بعد نوشتن.