نهـــــــــان

سایه‌ی خویش هم، نهـــــــــان خواهم...

نهـــــــــان

سایه‌ی خویش هم، نهـــــــــان خواهم...

پایان.



پایان شبیه تار موی روی صورتم است وقتی نمی‌توانم به کناری بزنمش، شبیه ملافه‌ی لحاف ِ تا نیمه روی صورتم.

و صدای توی سرم گفت بخواب، بخواب شاید روحت شفا بیابد.

دیگر لزومی ندارد شفاندهنده‌ای پیش از آنکه باید، حرف‌های توی سرم را بخواند. جایی میان نوشته‌های کوتاه و ناخودآگاه توی گوشی ِهمراهم مناسب‌تر است. مناسب برای زمان مناسب، برای فرد مناسبی. 

به خیال خودم با شفادهنده‌ام تماس گرفتم، درست زمانی که احساس کردم شاید دارم تمام می‌شوم. زمانی که احساس کردم درون سانتریفیوژی با سرعت کم اما ناهمگون دارم به اطراف ِ نامتناهی پراکنده می‌شوم. پاسخی نگرفتم و تمام.

تمام شبیه تار موی ِ هنوز روی صورتم است وقتی از سفیدی‌اش چشم‌هایم سیاهی می‌رود.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد