نهـــــــــان

سایه‌ی خویش هم، نهـــــــــان خواهم...

نهـــــــــان

سایه‌ی خویش هم، نهـــــــــان خواهم...

موهای سفیدم در قاب عکس های دو نفره

سلام

سال، نو شده است. شُستم رُفتم روز آخری، سال نو شده است، و اولین سال ِ اینگونه بودن است. تا بهار دلنشین را توی گوشم گذاشته‌ام ، ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن. آفتاب تابیده است توی صورتم، روی کی برد، دلم می‌خواهد زنگ بزنم، ببینمشان، سال نو شده‌است، به این فکر می‌کنم که آدم باید چه شبکه‌ای را ببیند، و آخر شبکه‌ی مسخره‌ای را به توافق می‌رسد! دارم از اول اول سال غر می‌زنم، غرهای تلمبار شده، علاقه‌ای به شنیدن سخنرانی مسخره‌ی هرساله و نامگذاری‌های تکراری آبکی نداشتم، آمدم نشستم پشت میز آفتابگیرم، آقتاب می‌خورد روی پیراهن چهارخانه‌ی قرمزم، پاپوش‌های چهارخانه‌ی قرمزم را پوشیدم، سنبل خریدم و این شاید کامل‌ترین سفره‌ی هفت‌سینم باشد. حالت دفاعی‌ام نوشتن است. تازه فهمیده‌ام. دلم که می‌گیرد، ناامید که می‌شوم، ناامید که می‌شوم از ساختن لحظه‌های خاطره‌انگیز، می‌آیم می‌نشینم پشت همین میز، اینجا دود در خانه ممنوع است و تا بیایی با دست آن لامصب‌ها را بپیچانی، حوصله از تو عبور کرده‌است. حالت دفاعی‌ام نوشتن است و مثل همان روز که مادرجون رفت و آمدم نشستم همین‌جا. حالت دفاعی‌ام نوشتن است و از رفیقی خواسته بودم بخواهد که ننویسم. تا بهار زندگی با من بیا آرام جان. خواب می‌بینم، خواب، از خواب می‌پرم و چشم‌هایم را که باز می‌کنم یک جفت چشم خیره به خودم را می‌بینم. آخرین حالت دفاعی‌ام صدا زدن م مهربانم است، وقتی صدایش می‌‌زنم... به خودم که می‌آیم میبینم آه سال پشتیبانی، سخنرانی تمام شده‌است. می‌روم.


 گریه نمی‌دهد امان آقای ابتهاج.




مجری‌های اخبار چه حرف‌های بی‌مایه‌ای در نبود شنواترین مخاطبشان می زنند. مجری‌های اخبارهای شبانه، اخبارهای روزانه، مجری‌های اخبار سیاه خاورمیانه‌ای چه نگاه بی‌فروغی نثارمان می‌کنند. آدم باورش نمی‌شود، از خواب ببدار می‌شود مثل همیشه همه‌ی اخبار محلی، داخلی، آنور آبی را مرور می‌کند و ردّی از بزرگترینشان نمی‌یابد. آخر در نبود مخاطب پر و پا قرص همیشگی اخبار چه ارزشی می‌تواند داشته‌باشد. اطمینان دارم آن طرف آب‌ها، آن طرف ذرّات هوای نادیدنی، آن طرف ابرها، آن طرف زمین، آن طرف خورشید - که حالا رویش را از ما، از همان نیمه‌شبی که روز تولدت تمام شد برگرداند - آن طرف هر کهکشان دیگری مجری نشسته است و دارد ورودت را به سرزمین‌های قشنگ آن دورها خیر مقدم می‌گوید. آن جا خبرهای خوب مخابره می‌شوند، امّا مگر می‌شود آدم به این دنیا بیاید و فردایش برود و هفتاد و چند سال طول بکشد و بگویی چیزی جز چشم بر هم زدن نبوده‌است؟ مگر می‌شود فرزندی درست شبیه آنچه در رویای مادری بود، سال‌ها در انتظار بماند و جوان بماند و تنها با نامش، مسیر قدم‌های مادر را روشنی ببخشد. آن جا خبرهای خوب مخابره می‌شوند و اینجا، ما فقط می‌دانیم که ورودت به سرزمین زیبایی‌های لایزال، قطعی است.


امجدیه.


دلم می‌خواهد یک نفر بیاید بگوید بیا برویم سیگاری بکشیم و همان سیگار کشیدن خیلی بیشتر از هفده سال طول بکشد آقای یلیزاروف؛ دلم می‌خواهد توی خیابان انقلاب یک نفر منتظرم باشد؛ دلم می‌خواهد وقتی دارم تقاطع بلوار و کارگر را به سمت پایین می‌آیم، باد بزند توی صورتم، نم باران وحشی هم، و بعد پلیور چهارخانه‌ام را سخت تر بپیچیم به خودم؛ دلم می‌خواهد روی پله‌های ورودی دانشکده ایستاده باشم، نزدیک غروب باشد، زمان همین حوالی باشد و پیام‌هایشان را که بدو، عیب ندارد، منتظریم را بخوانم؛ دلم می‌خواهد باران بزند، زمان همین حوالی باشد، مکان همان حوالی باشد و توی کتابفروشی شعر مشترکی را بخوانم؛ دلم می‌خواهد از افق زده باشم بیرون و موزیک ناآشنای کافه‌ی آبی* دیوانه‌ام کند؛ دلم می‌خواهد پتوی چهارخانه‌ی کافه‌ی حوالی زیر پل را بیندازم روی شانه‌هام و فکّم از میزان حرف‌های زده‌ام در تعجب بماند، گوش‌هایم هنوز منتظر شنیدن و چشم‌هایم آمیخته‌ی دیدن باشند؛ دلم می‌خواهد دوباره جفت شش بیاورم آقای رئیس.


*: The Blue Cafe از Chris rea

از آنکه خیال خوبی‌ها، درمان بدی‌ها نیست* آقای رئیس!


امروز یک اکتبر است، دلم می‌خواهد بروم و هشت خیابان بالاتر از آن تقاطع را، خاک محل تولدت را، گل بگیرم آقای رئیس. امروز یک اکتبر است و یقه‌ام را داده‌ام توی صورتم به چشم‌هایم فشار می‌دهم که راه هر زهرماری که از چشم‌هایم بیرون می‌آید را ببندم. امروز یک اکتبر است آقای رئیس و مکان! برایش فصل دیگری را رقم زده‌است! امروز یک اکتبر است و زمان مدتی ست که سنگین شده‌است. امروز یک اکتبر است و مغزم دارد پوسته پوسته می‌شود.

 این تردید که در درست‌ترین نقطه‌ی زندگی قرار گرفته‌ام یا در اشتباه‌ترین، دارد به جنون می‌کشدم. بوی این فصل، زندگی ِ بیش از ده سال اخیرم را جلوی چشم‌هایم می‌آورد، بوی این فصل ندامت و خنده و پشیمانی و غصه و شادی را همه را تا منتها الیه بودنشان یادم می‌آورد، انگار شادی روی دست آن شادی‌ها نمی‌آید آقای رئیس، غصه روی دست آن غصه‌ها چه‌طور؟

 پاسخم به همه‌ی شکست‌هایم مرگ است‌ آقای رئیس. پاسخم به همه‌ی غصه‌هایم مرگ است‌. پاسخم به همه‌ی سردردهایم، به همه‌ی ناکامی‌هایم، به همه‌ی این معلق‌بودن‌هایم، به همه‌ی انقباض‌های از سر ‍ِ درد دو طرف پیشانی‌ام، پاسخم به نبودن‌هایم، پاسخم به همه‌ی سال‌های در رنجم مرگ است. پاسخم به همه‌ی این اخیرن‌هایی که دارند چند ساله می‌شوند مرگ است‌. پاسخم به بدهکاری‌هایم به خودم، پاسخم به خودم آقای رئیس وقتی کم می‌آورم، وقتی کسی نیست که به من بگوید کم نیاورم، وقتی برای خودم هم کم هستم، وقتی از خودم عقب هستم، وقتی محکم دستم را روی پیشانی ام فشار می‌دهم طوری که فکر می‌کنم سردرد را دارم روی بغض فشار می‌دهم اما آن وسط از چشم‌ها که محکم‌تر روی هم آمده‌اند بیرون می‌زند، درست همان وقت‌ها آقای رئیس، درست همان وقت‌ها از پاسخ دادن به خودم هم می‌مانم.



*: خیال خوشی، با صدای فرهاد، شعر از شکسپیر

نه، هیچ‌کس، هیچ‌کس

چنین خطری را به چنان خاطره‌ای تاب نیاورد

از اینکه خیال خوبی‌ها، درمان بدی‌ها نیست

بلکه صدچندان بر زشتی آن‌ها می‌افزاید،

صدچندان بر زشتی آن‌ها می‌افزاید...


تیک‌ها؛ بیدارْخواب ِ این شب هارم*رفیق ِ من

شاید به اشتباه، اما نوشته بودم که نام سرخپوستی‌شان فاطمه بود و محمود. نام سرخپوستی‌ام سنگ قبر آرزو ست،  وقتی آرزوی داشتن بدیهیات را به دلم می‌گذارد. دل‌چرکین که می‌شوم توی سرم این‌طور زمزمه می‌شود: سنگ قبر آرزو کو؟ سنگ قبر آرزو ک‍ـــو؟


* : از دکتر شفیعی کدکنی

پی‌نوشت:

می‌دانم پیش از آنکه تو بگویی

حدس می‌زنم

که خواهی گریخت

التماس نمی‌کنم

از پی‌ات نمی‌دوم

اما صدایت را در من جا بگذار


می‌دانم

که از من دل می‌کنی

راهت را نمی‌بندم

اما عطر موهایت را در من جا بگذار


می‌دانم

که از من جدا خواهی شد

خیلی ویران نمی‌شوم

از پا نمی‌افتم

اما رنگت را در من جا بگذار


احساس می‌کنم

تباه خواهی شد

و من خیلی غمگین می‌شوم

اما گرمایت را در من جا بگذار


فرقش را با حالا می‌دانم

که فراموشم خواهی کرد

و من

اقیانوسی خواهم شد سیاه و غم‌انگیز

اما طعم بودنت را در من جا بگذار


هر طور شده خواهی رفت

و من حق ندارم که تو را نگه دارم

اما خودت را در من جا بگذار


از عزیز نسین


به وقت فراموشی.

اندوه سرزمین مادری ام کم بود

اندوه خاورمیانه‌ایَش را کاشت...

آه ۱

آری هنوز آمدنش را بها کم است آقای بهمنی، باید جان بدهیم.

آه

مرا بیدار در شب‌های تاریک

رها کردی و خفتی یاد می‌دار...


مولانا