ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | |
7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 |
14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 |
21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 |
28 | 29 | 30 |
دلم میخواهد یک نفر بیاید بگوید بیا برویم سیگاری بکشیم و همان سیگار کشیدن خیلی بیشتر از هفده سال طول بکشد آقای یلیزاروف؛ دلم میخواهد توی خیابان انقلاب یک نفر منتظرم باشد؛ دلم میخواهد وقتی دارم تقاطع بلوار و کارگر را به سمت پایین میآیم، باد بزند توی صورتم، نم باران وحشی هم، و بعد پلیور چهارخانهام را سخت تر بپیچیم به خودم؛ دلم میخواهد روی پلههای ورودی دانشکده ایستاده باشم، نزدیک غروب باشد، زمان همین حوالی باشد و پیامهایشان را که بدو، عیب ندارد، منتظریم را بخوانم؛ دلم میخواهد باران بزند، زمان همین حوالی باشد، مکان همان حوالی باشد و توی کتابفروشی شعر مشترکی را بخوانم؛ دلم میخواهد از افق زده باشم بیرون و موزیک ناآشنای کافهی آبی* دیوانهام کند؛ دلم میخواهد پتوی چهارخانهی کافهی حوالی زیر پل را بیندازم روی شانههام و فکّم از میزان حرفهای زدهام در تعجب بماند، گوشهایم هنوز منتظر شنیدن و چشمهایم آمیختهی دیدن باشند؛ دلم میخواهد دوباره جفت شش بیاورم آقای رئیس.
*: The Blue Cafe از Chris rea
مطالب جالبی بود.