نهـــــــــان

سایه‌ی خویش هم، نهـــــــــان خواهم...

نهـــــــــان

سایه‌ی خویش هم، نهـــــــــان خواهم...

امجدیه.


دلم می‌خواهد یک نفر بیاید بگوید بیا برویم سیگاری بکشیم و همان سیگار کشیدن خیلی بیشتر از هفده سال طول بکشد آقای یلیزاروف؛ دلم می‌خواهد توی خیابان انقلاب یک نفر منتظرم باشد؛ دلم می‌خواهد وقتی دارم تقاطع بلوار و کارگر را به سمت پایین می‌آیم، باد بزند توی صورتم، نم باران وحشی هم، و بعد پلیور چهارخانه‌ام را سخت تر بپیچیم به خودم؛ دلم می‌خواهد روی پله‌های ورودی دانشکده ایستاده باشم، نزدیک غروب باشد، زمان همین حوالی باشد و پیام‌هایشان را که بدو، عیب ندارد، منتظریم را بخوانم؛ دلم می‌خواهد باران بزند، زمان همین حوالی باشد، مکان همان حوالی باشد و توی کتابفروشی شعر مشترکی را بخوانم؛ دلم می‌خواهد از افق زده باشم بیرون و موزیک ناآشنای کافه‌ی آبی* دیوانه‌ام کند؛ دلم می‌خواهد پتوی چهارخانه‌ی کافه‌ی حوالی زیر پل را بیندازم روی شانه‌هام و فکّم از میزان حرف‌های زده‌ام در تعجب بماند، گوش‌هایم هنوز منتظر شنیدن و چشم‌هایم آمیخته‌ی دیدن باشند؛ دلم می‌خواهد دوباره جفت شش بیاورم آقای رئیس.


*: The Blue Cafe از Chris rea

نظرات 1 + ارسال نظر
ولی دوشنبه 14 مهر 1399 ساعت 04:41 https://book-market.blogsky.com

مطالب جالبی بود.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد