نهـــــــــان

سایه‌ی خویش هم، نهـــــــــان خواهم...

نهـــــــــان

سایه‌ی خویش هم، نهـــــــــان خواهم...

به یاد میم‌های زندگی

دو دختر زیبا چند میز جلوتر، یک، دو، سه، چهار، پنج میز جلوتر در این آرامیِ کتابخانه چنان می‌خندند، چنان می‌خندند که فقط با اشاره‌ و حالت سوالی دست  می‌توانند طوری به هم بفهمانند که چرا پس این خنده‌ی لعنتی قطع نمی‌شود و پخ دوباره صدای خنده می‌پیچد. 

 آه، می‌توانم جان بدهم برای یک‌بار دیگر این‌طور خندیدن، طوری که گوش‌هایمان قرمز شود، اشک از چشم‌هایمان بیاید و با اشاره به هم بگوییم فقط جمع کن، جمع کن که بیرون بزنیم.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد