رئیس رفتم داد زدم. طوری که احساس کردم حنجرهام را دارم به فنا میدهم. طوری که لرزش تارهای صوتی را حس کردم. نشسته بودم در تراس ِ رو به جایگاه هلیکوپتر. از یک جایی به بعد دیگر نشنیدم. گفتم میخواهم به پارکینگ بروم. همان پارکینگی که علفهایش هم گوشهای شنوایی دارند. پارکینگ نسبتن دوری که همملیتی با احتمال نادری پیدا میشود. فقط جلوی چشمم را میدیدم و میدانستم که آهن میتواند مچاله شود! یک تپه به ارتفاع یکی دومتری پشت پارکینگ روباز همراه با نردههای چوبی. دارد غروب میشود. نردهی چوبی را رد میکنی. چند نفری با سگها دورتر پرسه میزنند. کیفم را پرت کردم رئیس روی علفها، رو به ردیف درختها ایستادم و فریاد زدم، طوری که حنجرهام بفهمد میتواند در واقعیت صداهای بلندتری خلق کند. گفته بودم درد از دست چپم شروع میشود؟ و من میدانستم که درد روزهای زیادی ست در دست چپم دارد تقلا میکند. باید به م.پ که هر بار پرسیده بود میخواهی با خشمت چه کار کنی پیام بلند بالایی میدادم. اما پیام نداده بودم که درد دارد خارج از جلسات دو ساعته و سه ساعته به دست چپم موستولی میشود. نگفته بودم خواب دارد شبها خودش را از چشمم میدزدد. چرا باید حالا میگفتم که دارم با خشمم چه میکنم. خشمم را فریاد میزنم آقای رئیس. دوبار. نشستم روی علفها؛ لابد سگ هم رد میشود دیگر. سرم را بین دو دستم گرفتم رئیس، بعدترش بلند شدم، وقت صحبت نبود، بطری را از توی کولهی پهن شده برداشتم و رفتم. بطری فلزی را آنقدر کوبیدم به نردههای چوبی که الان خودم دردم میآید. خیلی دردم میآید. بطری را توی دستم چرخاندم که به جای دوری برود، قرار بود پرت شود به خیلی دور، نهایتش رسید به پایین تپهی دومتری.
رئیس شب است، دست چپم درد میکند.