من بازیهای زیادی را از دست دادهام رئیس، امروز اما هدفون را در
گوشم گذاشتهام، قدمهای آنچه خودم میخواهم را بر میدارم و شاهد آنچه تو کردهای
هستم. اینترنت و ویپیان اگر کمابیش یاری کنند میشود هر چند دقیقه را با کیفیت
خوبی در گوشی چند اینچی دید. من اما گلها را ندیدهام. ۴ بر ۲ بردهایم رئیس و من از ۶ گل یک گل ِخورده را دیدهام. این
هم از مغز ماست، لحظه که حساس میشود سر میچرخانم از صفحهی تلویزیون و صبر میکنم
فقط برای شنیدن آنچه که دارد رخ میدهد. و شادی بعد از وقوع و احتمال ذرهای
اثرگذاری ِدیدن بر نتیجه! آرزوی دیدن واقعه را به دلم میگذارد، اما تو هم ندیدهای
رئیس، تو هم یک پنالتی دقایقِ آخر در یک بازی برده در برابر حریفی که آخرین خاطرهاش
از برد در آنفیلد به سی سال قبل برمیگردد را ندیدهای، نتوانستهای که ببینی، تو
هم پشت به زمین ایستادهای، منتظر واکنش ۵۴هزار
نفره ایستادهای، تو دیگر چرا رئیس؟ تو از چه میترسی؟ صدای شادی هوادارها خیالت
را راحت میکند. آخر بازی شادیهای مخصوص خودت را داری، دستت را طوری توی هوا میچرخانی
که گویی همین آن است که دستت در برود. اما حلقه در میرود. بیست ثانیه جست و جو و
بعد یافتنش با کمک فیلمبردار، بوسه بر حلقهی ازدواج. و من میدانم که پس از بازی
تو نقل محافل خواهی بود.
تو نقل محافل ماندهای و ما در صدر جدول خدایی میکنیم.