نهـــــــــان

سایه‌ی خویش هم، نهـــــــــان خواهم...

نهـــــــــان

سایه‌ی خویش هم، نهـــــــــان خواهم...

آه، سنگ‌ها ۲

قلبم را از درون سینه‌ام بیرون می‌آورم و به تمامی عابران پیاده تعارف می‌زنم‌. بفرمایید، بفرمایید قلب تازه، از همان‌هایی که فقط ادعای سنگ شدن دارند، از همان‌ها که جان به جانشان کنی هنوز زنده می‌مانند.
می‌گریزند و دیگر کسی نمی‌شنود که می‌گویم باور بفرمایید تنها کمی خسته‌ام، تنها کمی خسته‌ام و بغض امانم نمی‌دهد.
به سلول انفرادی‌اش باز می‌گردانمش و تا ادامه‌ی فردا، حوالی چند ساعت مانده به شب دوباره کوکش می‌کنم.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد