ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | |
7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 |
14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 |
21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 |
28 | 29 | 30 |
یک جام تهی ماندهست از بادهی حمرایت
بشکن تو خمار آخر، با لعل ِ شکرخایت
سرّیست به پنهانت، در عبهر ِ فتّانت
از آینه پرسیدیم، حل گشت معمّایت
ما هم ز غریقانت، در آبی ِ چشمانت
سغراق ِ دگر ده بر مستسقی ِ دریایت
قطّاع ِ دل و جانی، مجنون ِ بیابانی
ما بادیهپیمایت، تو در پی ِ لیلایت
*
تسخر بزنی بر ما، مضمر نشویم...امّا...
ما سایهی پنهانیم، در زیر ِ قدمهایت...
پینوشت1: چون دست ِ او بشکستهای، چون خواب ِ او بربستهای/بشکن خمار ِ مست را، بر کوی مستان برگذر مولوی
خمارشکستن: اگر مقداری دیگر شراب به خماران بدهند خمارشان شکسته شده و از حالت ِ خماری خارج میشوند.
شاید همین تدبیر است که حافظ گفتهست: (ساقیا لطف نمودی قدحت پر می باد)/که به تدبیر ِ تو تشویش ِ خمار آخر شد
پینوشت2: چیزی در عبهر هست که در نرگس نیست...
پینوشت3: سایهی خویش هم نهان خواهم خاقانی
پینوشت4: برای ِ "به پنهان!" و هجاهای کوتاهم هیچ تدبیر ِدرخوری نتوانستم بیندیشم.
پینوشت5: عنوان هم از نظامی ست.
پینوشت6: شاید دلیل ِ عنوان، همان "عقل را بیگانه کردی عاقبت " ِ مولوی باشد. شاید هم دیگر ننویسم...
چرا دیگه ننویسی؟
(اگه حال داشتی بخون)
چون ذهنمو مغزم و می گیرن و بهم پس نمی دن. (هر چند که نه میتونی به زور دعوتشون کنی و بگی بابا تو رو خدا یه امشبه، بفرمایید در خدمت باشیم، به خدا شما به اندازهی یه پلک به هم زدن هم تشریف بیارید واسمون غنیمته، نه اینم که وقتایی (وقتای بیوقتی) که مثل ِ مهمون ِ ناخونده یه هو زنگ ِ در ُ می زنن و سرشون و میندازن پایین و میان تو و دیگه ول کن ِ قضیه نمی شن، میتونی بیرونشون کنی.) مغزم ُ لازم دارم. هزار تا طرح ِ دوفوریتی ! دارم، به هیچ کدوم نمیرسم. بعد تازه این همه زمان خرجشون میکنم، تموم که میشه آدم یه لحظه به خودش میاد (واقعن به خودش میاد، انگار لاکپشت شده بودی و یه هو سرت رو از تو اون تاریکی ِ لاک بیرون میاری.(تو لاک واقعن تاریکه؟) هرچند اونجایی که آدم میره خیلی روشنه، شاید وقتی شعر میگیم سرمون ُ میکنیم زیر ِ یه لاک ِ خیلی روشن و پرنور، نمی دونم.) خلاصه آدم به خودش میاد میگه: بابا این همه هستن که چقد قشنگتر از ما شعر میگن، من این وسط چی کارهام؟ این حرفا چیه این کلمهها چیه؟ "کلمه" (الآن باید بگم واژه ینی؟) مثل ِ موم تو دست ِ بعضیاست، بعد تو چنگ ِ ما "چسب" هم نیست.(الآن موم چه خصوصیتی داره که باید این برداشت رو داشته باشیم که نشون دهنده ی "تسلّط"ه؟) حالا شما بگو مثل ِ موم تو دست ِ ما هم باشه، تهش منم حرف ِ تکراری میزنم. ولــــــــی.... تکرار، تکرار، به خدا تکرارش هم شیرینه!
چقد حرفای ضد و نقیض زدم. تهش اینه که "این که دیگه شاید ننویسم" حتّی به اندازهی یک درصدش هم دست ِ خودم نیست.