بگو بر گردن آویزیم حبل من مسدها را
که دیگر باره گم کردیم ما راه ِ لحدها را
اسیر ِ موج و طوفان ِ نگاهت میشدیم امّا
تو رهگمکرده خواندی این اسیر ِ جذر و مدها را
کسی اسباب ِ رفتن را مهیا میکند دیگر
کسی میگیرد امشب دستهای نابلدها را...
قطار ِ رفته را هرگز امیدی نیست برگردد
شما هم دوره خواهیکرد، هرشب، "میرسد"ها را
بیا آیینهها، قرآن و آب آمادهاند امّا(/آقا)
فقط باید بخوانی قل هو الله ُ احدها را...
پینوشت1: اگر دوباره بگویم شعری که در دهان ِ من افتاده این نبوده... چه میشود؟ شاید بیشتر هم به خاطر همین مصرع ِ اوّل است. حبل من مسد قسمتی از آیهی پنجم ِ سورهی مسد است. اجبارِ قافیه است، که سبب میشود بگویی: بگو که ریسمانی تابیده از لیف ِ خرما را بر گردن بیاویزیم :-( .
پینوشت2: بعد از اتمام، ناگهان، گرفتار ِ "بیم ِ فرو ریختگی" میشوم.
پینوشت3: عنوان از فروغی بسطامی ست.
پینوشت ِ پینوشت!: اتفاقن خاقانی هم در همین حال و هوای واژهها مصرعی دارد: "(قفلی که از وفای ِ تو در سینه داشتم)/ اکنون ز بیم ِ خصم ِ توام در دهان فتاد"، من ولی هربار میخوانم که: "اکنون ز بیم ِ تو، غزلی در دهان فتاد"!
پینوشت ِ پینوشت!!: بی تو هر لحظه مرا بیم ِ فروریختن است/ مثل ِ شهری که به روی گسل ِ زلزلههاست (فاضل نظری)