نهـــــــــان

سایه‌ی خویش هم، نهـــــــــان خواهم...

نهـــــــــان

سایه‌ی خویش هم، نهـــــــــان خواهم...

اوبوُل ایش آوخ غلام خانه‌های روشن بین خانوم علیزاده، زلته ایش این دونکلهایت لبن.


 

آنقدر با آستینم اشک‌هایم را پاک کردم، آنقدر به چشم‌هایم فشار آوردم که بخشکانمشان. همین پیش پای شما به قبر خودم هم تف می‌انداختم. فنجان بزرگ‌ صورتی کادوی میم را بر داشتم. توی تراس نشستم و صدای سریال تهوع‌آور هنوز به گوش می‌رسید. فنجان را برداشتم رفتم بیرون از خانه. به فنجان نگاه میکردم. گفتم شاید آقای کیارستمی، من را یک توت نه، اما چای زعفران سحرخیز همراه با خاطره‌ای از میم نجات دهد. تو میگفتی کاش هنوز بچه بودیم. آدم حتمن در بچگی درد را نمی‌فهمد. من توی دلم گفتم کاش همین چندین سال پیش بود. با میم در کافه‌ای نشسته بودم

سلطان ببخشید، دوران بی‌دردی من به بیست و چندسالگی‌ام می‌رسد.

گفتم کاش می‌دانستم ع آنقدرها هم از نبودن من رنجور نمی‌شود و بعد می‌مردم.
دلم می‌خواست کمی زودتر می‌آمدم. برای بازی فردا زنگ در خانه‌ی میم را می‌زدم. همان خانه‌ی حوالی طرشت و بعد توی تصورم هم بعد از بازی کلی گریه کردم؛ بعد از خدا حافظی از میم. و اینجا طوری ضجّه‌ی بی‌صدا زدم، دهانم را باز کردم، هوا را قورت دادم که گفتم شاید همین هوا بتواند خفه‌ام کند.
میشد با ز بنشینم به حرف زدن. می‌خواهم روزهای طولانی در خانه‌اش با خودش مخفی شوم.
دلم می‌خواهد به میم که آنقدر مهربان است و می‌داند من کجا ایستاده‌ام بگویم خیلی خسته‌ام. تو چه‌طور توانستی مثل مادرهایمان باشی، چه‌طور همان‌طور بمانی؟ نکند من دیگر نمی‌توانم. نکند که دیگر نمی‌شود مثل هم مثل همیشه بود.

 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد