نهـــــــــان

سایه‌ی خویش هم، نهـــــــــان خواهم...

نهـــــــــان

سایه‌ی خویش هم، نهـــــــــان خواهم...

به جز لبخند در من هم هیچ چیزی غیر عادی نیست آقای ابراهیم‌پور!


زدم بیرون از خانه، دلم نخواست که برگردم، به خودم قول دادم به جاده نرسیده اشکی نریزم. جاده را که رد بکنی مزرعه‌ها شروع می‌شوند، مزرعه‌های وسیع سبز پاییزی، صیفی جات، همه‌چیزجات، صدای تراکتور دیوانه‌ی خوبی می‌کُنَدَت. از جاده که عبور کنی شهر انگار تمام می‌شود، برق آفتاب وحشی زد توی سرم، دو تا شلوار، کاپشن، هدبند و باد سرد پاییزی همراه با برق آفتاب، همراه با تصاویر دوری از شیروانی های قرمز، هرچه بود فقط برنگشتن بود و این را هم نمی‌توانستم. 

دوبار سگ لنعتی دنبالم کرده‌است و صاحب خوشحالش فقط داد می‌زند که ندو، لنعتی فکر نمی‌کند آدم اگر نترسد که فرار نمی‌کند، دیگر چقدر چشم توی چشم ترس‌هایم بمانم، چقدر با چشم‌های باز بخوابم، چقدر از ترس‌هایم نترسم، چقدر شبانه میم مهربانم را از ترس صدا بزنم، شاید از سگ نمی‌ترسم، شاید از سگ هم نمی‌ترسم. شاید ادای ترسیدن در می‌آورم، درست مثل وقت‌هایی که رقت‌بار می‌شوم و می‌خندم، درست مثل وقت‌هایی که دلم برای خودم می‌سوزد و می‌خندم، درست مثل وقت‌هایی که عصبانی می‌شوم اما می‌خندم، درست مثل وقت‌هایی که حقیقت را به کمک او آشکار می‌کنم و می‌خندم، درست مثل وقت‌هایی که لایه لایه گرد و غبار را از حقیقت تصمیم‌ها و رفتارهایم به کمک او کنار می‌زنم و اشکم در می‌آید و می‌خندم، بعد از من می‌پرسد که چه حسی دارم، و من می‌گویم خشمگینم، می‌پرسد که: پس چرا می‌خندم؟ می‌گویم عصبانی هستم می‌پرسد: پس چرا می‌خندم؟ و من می‌گویم ببخشید که نام حسّم را نمی‌دانم و همین نمی‌دانم که تمام می‌شود دوباره با گریه می‌خندم و می‌پرسد می‌خواهم به سراغش بروم یا نه.

و من اکنون گریه‌ام بند نمی‌آید، منظره بی‌نهایت زیباست، این تصویر آفتاب و کوه‌هایی که طبیعتش دارد پاییزی می‌شود.

سگ‌های... سگ‌هایشان آرامش را از من صلب می‌کنند، صدای خنده‌ی صاحب... صدای خنده‌ی صاحبش حالا که به دورتر رسیده است تمام می‌شود.

یادم می‌آید اینجا رودخانه‌ای بود و پلی که به تازگی ساختش به پایان رسیده بود. تصمیم داشتم بروم همانجا بنشینم و اشک‌هایم را همراه با تصمیم‌هایم به آب بسپارم. اما عجیب اینکه از آب، رودخانه و پل هیچ‌کدام خبری نیست.

شیدایی خجسته‌ام از من ربوده شد آقای براهنی

شاید دلم می‌خواهد نقاش بشوم.

باید برگردم، هرچند می‌شود باز هم مقداری به تاخیرش انداخت، می‌شود به بازگشت فکر نکرد، به رخوتِ [...]، به سنگینیِ [...]، به قلب فرسوده‌ام.

آه احترام، احترامی که [...]، احترامی که باید گذاشت.

به خودم گفتم چه اصراری دارم برای صحبت، برایِ... تو فکر کن من هم دست‌هایم را گیومه‌وار بالا آورده‌ام وقتی کلمه‌ی پرسش را توی عبارت برای «پرسش» ادا می‌کنم. چه مرضی ست. آمده‌ای نشسته‌ای در آرامش طبیعت همراه با ناآرامی سگ‌ها، به نقاشی، آبرنگ و مدادرنگی فکر می‌کنی، ذهن ناآرامت را رها می‌کنی، فکر می‌کنی هیچ‌گاه نبوده‌ای. حتی فکر کردن به اینکه ممکن بود دوباره مقایسه ای شکل بگیرد، ممکن بود دوباره سکوتی فضا را پر کند، ممکن بود دوباره نتیجه بی‌حرفی و بی‌اشتراکی و قیاس‌های عجیب و غریب شود آرامش لحظه‌ات را برمی‌گیرد.


می‌خواهم نقاش کوچکی بشوم سلطان.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد