کاش در اتاق نشیمن نیمهتاریکت نشستهبودم اشتفان. کاش شمعهای مکفی را روشن کردهبودی، کاش سنتورِ کمتر محبوبت را از داخل محافظ کهنهاش خارج میکردی، کاش گفته بودی چشمهایمان را ببندیم. کاش گفته بودی مثال مراقبه داشته باشد برایمان. کاش من قطره اشکهای قلمبه میباریدم. کاش در حال تلاش برای ثابت نگه داشتن چانهام بودم و بغضم را فرو نمیخوردم دیگر. کاش مابین نواختنت چشمهای تارم را باز میکردم و تکان دادن سرت بر آن تنِ نحیف را، آمیختگیِ با سازت را، آمیختگی آن با آنچه نمیدانم چیست را دیده بودم، دوباره و اکنون.
کاش با لهجهی آمریکایی غلیظی گفته بودی ابوعطا، کاش دستهایم نمیلرزیدند. کاش نامت با حروف غلیظ فارسی شکل دیگری به خود نمیگرفت. کاش از ناتوانیام در یافتن حروف فارسی بر کیبورد لپتاپ لنعتی به گوشیِ توی دستهایم پناه نیاوردهبودم. کاش از بینتیجگی، از بیان لحظههایی تلخ، از سالها غصّه که میگوید برای هیچ است، نگفته بودم. کاش در انتظار نتایج معجزهآسا ننشسته بودم. کاش روح آمیختهای با تو داشتم در کنج اتاق تاریکِ رو به تراس بزرگ نابی در یکی از دورترین منطقههای این شهرِ کوچک ِ فرهیخته. کاش موسیقی نواخته میشد در سرم و بدون آنکه کلمهای گفته باشم بیرون ریخته بودم.
اشتفان زندانیِ محبوسی در سلولی فرضی، بی در، بدون دیوار در کاغذی سفید اما چند بعدی توی سرم نشسته است . یک نفر گفته است شاید سالها نمیدانستهای که سلولی در کار نبوده است، زندانی نبوده است، میلهای نبوده است، فهمم از خودم ذره ذره آب میشود، سرم گیج میرود.سرم از آنِ من نیست و این از آن ِ من نبودن هر چیزی سالها به سخرهام گرفته است. گویی تنها وجود داشتنِ احتمالِ گریستن از دردی که از آن ّ من نیست* سرم را دارد به باد میدهد.
کاش میتوانستم به کتابفروشی نزدیکی بروم و بگویم لطفن یک عدد "صبحانه در تیفانی"، و توی دلم بادی به غبغب میانداختم، سینه سپر میکردم و با اعتمادبهنفسی لامتناهی میگفتم: بله!، به مناسبت ِ همآهنگی ِ ناهماهنگش با اشتفان. به مناسبت دیدار قریب و غریبانهام با او، با او که پس از سالها بدون رد و بدل کردن کلمات ِ آلوده به صفت ِ "نزدیک به غیرحقیقی بودن" دقایقی روحم را لمس کردهاست.من دلتنگ کسری از ثانیههای گره خودن نگاههای سرشار ِ از فهمیدهشدگی ِ دوگانه بودهام اشتفان و تو باید میدانستی که چه موهبتِ عظیمی را از آن من کردی.
موسیقی راه حل خوبی برای بیان آنچه که نیست به نظر میرسد و توگویی آنچه که نیست بیش از اندازه هست، بیش از اندازه وجود دارد و این هویت بخشیدنِ تو به آنچه که در پس پشت دیوارهای انکار سالها نهان مانده بود، بیشتر یگانهات میکند.
زبانِ موسیقایی خوبی باید داشتهبودم؛
و من زبان موسیقایی الکنی دارم اشتفان.
*: از دردی گریستهام که از آن ِ من نیست./شاملو