ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | |
7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 |
14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 |
21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 |
28 | 29 | 30 |
راستش را بخواهی دلم میخواهد بروم شهر کتاب، موسیقی خوبی پخش شود و من در عین حال که دارم میمیرم زنده شوم. با دیدنش/ دیدنشان شادی زیر پوستم جان بگیرد، برسد به چشمهایم که در عین حال که اشک میریزند بخندند. برویم بیرون، کوچهی کناری، اطراف جای پارک ِ به زور گیرآمدهای نخی روشن کنیم، بعد نخی روشن کنیم و بعد نخی روشن کنیم؛ بعد نفهمم زیادی سبک شدهام یا سنگین شدهام. سبک شدهام از شنیدن حرفهای دلنشین ماورایی و صحبتهای مسحورکننده یا سنگین شدهام از نداشتن همهی این حواس مشوّش برای همیشهی زندگی. تقلّا برای همیشه داشتن. تقلّا برای همیشه بودن و بعد شنیدن نفی تمام قیدهای صد در صدی.
باید هنوز هم مجلهای برای خودم، پاکت مخصوصی برای خودم، شعر مخصوصی برای خودم و ذهن مخصوصی برای خودم داشتم، امّا دیگر ندارم. [...]. مدتها ست همه چیز را گردن هورمونها میاندازم. امروز هم هورمونها صحبت میکنند. اصلن اینجا مدتها ست که فقط هورمونها صحبت میکنند. دلم میخواهد بالاخره به یک جایی برسم، امّا احساس میکنم روی یک دوچرخهی تک چرخ! ثابت رکاب میزنم. برای یک موفقیت ناچیز لهله میزنم. شوربختی این است که هیچ نخی نجاتم نمیدهد. دیگر نجاتم نمیدهد. باید تراس خوبی، مهمانی آخر شبی خوبی، رفیق خوبی، همراه نه همپای خوبی، همفکر خوبی نه فکرخوان خوبی داشت، منتقد نه پشتیبان خوبی داشت. تو خوبی و این همهی اعترافها ست آقای شاملو.
راستش از کمدیهای هر روزهی بیمزه دلگیرم، فصل نهم رسیده است و کلافهام. وقتی روشن نمیشود احساس بهتری دارم. گاهی که روشن میشود هم احساس بهتری دارم! وقت خوب مصائب است آقای احمدرضا احمدی و سهم من به کیارستمی نرسیده تمام میشود.
امروز هوا طور بدی دلگیر است. هوای خندهی من ابری ست!
کلافه میشوم از شنیدن اینکه مگر میشود این هوا را دوست داشت. میشود. آسمان اینجا هم زیاده میبارد . خانم کاف پشت پنجره میماند من را نگاه میکند که به وقت باران بیرون میزنم. ابرِ نباریده مستأصلم میکند. اگر ببارد... . به اندازهی تمام بارانهای عمرم که به انتظار نشستم برای دیدن رنگینکمان اینجا رنگینکمان دیدم. هر بار بیرون زدم و از هالههای رنگی عکسهای بدوی گرفتم. هربار به یاد خط آهنی که با ع رفتیم و از هلال رنگی کامل توی آسمان عکس گرفتیم. هر بار به یاد تلاشهای مذبوحانه و مصرّانهی کودکانه برای ساختن آن هفت رنگ ماورایی ِدیدنی ِدستنیافتنی با شستهای ِکوچک ما جلوی ِفشار ِآب ِشلنگ ِبلند ِآبی ِپیچخورده دور ِشیر ِآب ِایستاده کنار ِباغچهی ِبزرگ ِپر دردسر ِگهگاه بارور و درخت توت قلدر توی حیاط با موزاییکهای بعضن شکسته در ظهرهای لطیف تابستانهای کودکی.
آقای رئیس، بیهیچ دست یافتهای بودن، روزهای بیشتری برای زندگی را فقط به روزهای بیشتری برای رنج و دلتنگی بدل میکند.
و میدانی که هورمونها حرفهای زیادی میزنند.
چقدر داشتن هورمون ها خوب است، و تو این همه خوب می نویسی.
عمیقن این نظر حال منو برای مدتی خوب کرد. ممنونم