نهـــــــــان

سایه‌ی خویش هم، نهـــــــــان خواهم...

نهـــــــــان

سایه‌ی خویش هم، نهـــــــــان خواهم...

چشمت به غمزه مارا خون خورد و می پسندی...


از یک نگاه ِ مبهم ِ آیینه‌دارها

دل هم شکست می خورد در این قمارها

 

با دست زیر چانه تو را آه می کشیم*

می گیرد آه دامنِ آیینه دارها

 

بر دور  باطلیم و گم کرده ایم ما

خود را میان ِ مرز بینِ یمین و یسارها

 

پاییزها... نه! ما به تسلسل رسیده‌ایم**

از گردش ِ هماره‌ی بر این مدارها

 

دیگر ز جام و باده که پرهیز می‌کنیم

هستیم هم‌پیاله‌ی با غم‌گسارها

 

حلّاج نیستیــم و باور کنید که،

مارا زمانه بــرد به بالای دارها...

 

 

*تا کی ورق ورق کنم این سر رسید را/چون کودکی رسیدن ِ سال ِ جدید را

با دست زیر ِ چانه تو را آه می‌کشم/چون غنچه‌ای که آخر ِ اسفند... عید را    (علیرضا بدیع)


** پاییزها به دور و تسلسل رسیده اند

از باغ های سبزِ شکوفا سخن مگو (حسین منزوی)

 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد