از یک نگاه ِ مبهم ِ آیینهدارها
دل هم شکست می خورد در این قمارها
با دست زیر چانه تو را آه می کشیم*
می گیرد آه دامنِ آیینه دارها
بر دور باطلیم و گم کرده ایم ما
خود را میان ِ مرز بینِ یمین و یسارها
پاییزها... نه! ما به تسلسل رسیدهایم**
از گردش ِ همارهی بر این مدارها
دیگر ز جام و باده که پرهیز میکنیم
هستیم همپیالهی با غمگسارها
حلّاج نیستیــم و باور کنید که،
مارا زمانه بــرد به بالای دارها...
*تا کی ورق ورق کنم این سر رسید را/چون کودکی رسیدن ِ سال ِ جدید را
با دست زیر ِ چانه تو را آه میکشم/چون غنچهای که آخر ِ اسفند... عید را (علیرضا بدیع)
** پاییزها به دور و تسلسل رسیده اند
از باغ های سبزِ شکوفا سخن مگو (حسین منزوی)