نهـــــــــان

سایه‌ی خویش هم، نهـــــــــان خواهم...

نهـــــــــان

سایه‌ی خویش هم، نهـــــــــان خواهم...

هشت

گفتم بگردان باده‌ای، کز می‌گساران می‌شوی

بر جام ِ می، غم دیده‌ام، ازغمگساران می شوی


آیم شبی در کویِ تو، رو می‌نهم من سوی ِ تو

بر آسمان چون ماه ِ نو ،بودی ّو پنهان می‌شوی


بیرون زن از آفاق‌ها، از مشرق ِ اشراق‌ها

تن‌ها همه چشمی شدند، کی ماه ِ تابان می‌شوی


صد فتنه‌ دارد چشمـها، ما را کُشد آن چشمـها

محبوس ِ مژگانت شدم، دربان ِ زندان می‌شوی


ای قامتت تن پوش ِما، همسایه با آغوش ِ ما

یک دم بگیران هوش ِما، از هوشیاران می شوی


ای تشنگان سیراب ِ تو، ما را سراب‌ست آبِ تو

بر ما عطش‌ها می‌رود، دریای ِجوشان می‌شوی


از جذر و مد ِ بحرها، آواره‌ام در شـهرها

راهی به آهی می‌زنم، یک شهر ِ ویران می‌شوی


ای پّر ِ ما ای بال ِ ما، ای تو شب ِسیّال ِ ما

پروانه‌ای شو مثل ِ ما، شمعی پشیمان می‌شوی


از ما مپرس احوال ِ ما، یا، لا تقل از قال ِ ما

بد آمدست این فال ِ ما، گویی گریزان می‌شوی



آه از دل ِ رسوای ما، از شعر ِ بی پروای ما

تو می روی ای وایِ ما، از رهسپاران می شوی...

نظرات 1 + ارسال نظر
دور سه‌شنبه 10 اردیبهشت 1392 ساعت 23:31 http://yareqar.persianblog.ir

خیلی خوب بود

مرسی ...

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد