نهـــــــــان

سایه‌ی خویش هم، نهـــــــــان خواهم...

نهـــــــــان

سایه‌ی خویش هم، نهـــــــــان خواهم...

عاشقی باید قسمت ِ آدم بشه

همیشه به این فکر می کنم که یکی از لذت های تئاتر‌دیدن این است که روی زمین بنشینی . درست توی دل ِ بازیگر. این طور کله‌ی هیچ ادمی جلوی چشم هایت وول نمی خورد و تمرکزت را به هم نمی‌زند. در این زمینه‌ها ادم ِ مبادی ِ آدابی نیستم. هر جا راحت‌تر و دلچسب‌تر باشد جلوس می‌کنم. نمی توانم مثل ِ ادم‌های فرهیخته یا حتی به ظاهر‌فرهیخته پا رو ی پا بگذارم و حتّی توی آن سالن‌های کوچک و تاریک برای خودم هم ژست ِ مثلن روشنفکرمدارانه بگیرم. توی این سالن‌های کوچک باید بنشینی روی همین دشکچه های کوچک،(شما که خیلی ادم ِ کاربلدی هستی و دستی در زبان ِ فارسی داری بخوان تشکچه!) حتی دشکچه هم نبود، همین طور روی زمین ولو شوی! از مزایایش هم تازه این است که هی ژستت را عوض می کنی. دو زانو. چارزانو. زانو بغل! (:دی ینی زانوهاتو جمع کنی و بغلشون کنی) ولی خب پاهایت خواب میروند. کمرت درد میگیرد.بعد تازه فکر کن که به هبچ چیزهم تکیه نتوانی بدهی.
توی صف ِ فیلم های این چند روزه ام. با خانومی که پشت سرم ایستاده حرف می زنیم. وقتی می‌فهمد که تنها نیستم و دوستم جلوتر از من ایستاده یک عالمه! تعجب می‌کند و هی از من دلیل ِ این که چرا از دوستم نمی‌خواهم که برای من هم بلیط تهیه کند می‌پرسد. هر چه می‌گویم من کار داشته‌ام و دیرتر رسیده‌ام و دوست زودتر رسیده به خرجش نمی‌رود و هی حرف از پاستوریزگی و قیاس ِ من با شیر های پاستوریزه و هموژنیزه می‌زند.
بلیط به ما نمی‌رسد و خانوم ِ پشت ِ سری نگران‌تر از من است و پرس و جو می‌کند که بالاخره این دوست بلیط گرفته است یا نه؟ اس ام اس‌های وارده می‌گویند که گرفته است، لبخند می‌زنم، می‌گویم: بله! اصرار دارد که به من بقبولاند که باید جلو می‌رفتم و مثال ِ آن دانشمند را می‌زند که به قول ِ خودش اسمش را به یاد ندارد و به گفتن ِ این جمله هم بسنده می‌کند که از بیهوده ترین کارها آن است که در جامعه ای که مردمانش دروغ می گویند، فرزندانمان را راستگو تربیت کنیم زیرا از همان لحظه که چشم به این دنیا باز می‌کنند در کنارمردمی زندگی می‌کنند که دروغ می‌گویند.
مذاکره با آقاهای بلیط فروش به جایی نمی رسد. دختری با دوستش با یک بیلیط به دست می‌آید. از اینکه صندلی ندارد شاکی است. دو دل است. این پا و آن پا می‌کند. اصلن این رفتارش را در این موقعیت درک نمی‌کنم. بلیطش را می‌خرم. با آن خانوم هم خداحافظی می‌کنم. آقای بلیط فروش هم لبخندی حواله من می‌کند که بالاخره در این نبردِ طاقت‌فرسا! سربلند بیرون آمده‌ام . (بلیط و سریع می‌دم و با چند تا حرکت ِ جهشی می‌پرّم تو سالن.) همان‌جا ردیف ِ آخر کنار ِ صندلی‌های رویِ زمین می‌نشینم. تکیه می‌دهم به دیوار. آخ که چه تسلط ِ کاملی دارم به همه چیز.
به لذت های زندگی ام اضافه می شود.
یکی از لذت‌های زندگی فیلم‌دیدن است. یکی از لذت‌های فیلم‌دیدن این است که روی ِزمین بنشینی. درست دورترین نقطه نسبت به بازیگر. این‌طور کله‌ی هیچ آدمی جلویِ چشم هایت وول نمی‌خورد و تمرکزت را به هم نمی‌زند...



پ.ن :عنوان، دیالوگِ فیلم ِ "آینه‌های روبه‌رو" از نگارِ آذربایجانی ست.
بیشتر به این خاطر نوشتمش که با این قضایای جشنواره به این نتیجه رسیدم که :بلیط هم انگار باید قسمت ِ ادم بشه!

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد